هستی شناسی در مکتب قرآن

قرآن دفتر هستی نظری است که به هستی واقعی میپردازد. هدف آن است تا بدانیم در این دفتر چه خوراکهایی برای ذهن ما تهیه شده که تاکنون از آن غافل بواه ایم.

هستی شناسی در مکتب قرآن

قرآن دفتر هستی نظری است که به هستی واقعی میپردازد. هدف آن است تا بدانیم در این دفتر چه خوراکهایی برای ذهن ما تهیه شده که تاکنون از آن غافل بواه ایم.

تصویرهایی از جامعه پیش و پس از انقلاب (تاریخچه انقلاب 57)

تصویرهایی از جامعه پیش و پس از انقلاب

(تاریخچه انقلاب 57)

از چند سال پیش از آغاز دوران انقلاب، تا زمانی که انقلاب به پیروزی رسید؛ و سپس همچون دیگر انقلابها نهادینه، و از اهدافش دور شد، با هر نکته یا موضوع جالب توجهی ( بویژه از دیدگاه سیاسی و جامعه شناختی آن) که برخورد داشتم، آن را با نگارش خویش ثبت و ضبط کرده ام که در پی می‌آیند.

در نتیجه خواننده این نوشته‌ها (بویژه جوانان) همراه با نگارنده، موفق به انجام سیری کوتاه و جالب در تاریخ دوران انقلاب، همچنین پیشینه ها و پسینه های آن می‌شود؛ و با برخی مفاهیم و ارزشهایی آشنا می‌گردد که تاکنون یا به آنها پرداخته نشده و یا کمتر پرداخته شده است. همچنین ممکن است درسهایی بیاموزد که در زندگی او را به کار آید.

گفتنی است یادداشتهای موجود در این مجموعه، تنها تا اوائل سال 58 را در بر می‌گیرد و دنباله این نوشته‌ها دیگر مقاله های دارنده این قلم را رقم می‌زنند که از جمله آن نوشته ها، می‌توان از این عنوانها نام برد:

گزارش آخرین محرّم حکومت شاه، چگونگی شکلگیری و روند دگرگونی سپاه پاسداران، انقلاب ایران، آمونی الهی، و ادبیات مستراحی قرن بیستم ایران!

نگارش: بهمن 1395

ویرایش: بهمن 1403

احمد شمّاع زاده

در اتوبوس (آموزش‌وپرورش)

دو نفر آموزگار به یکدیگر برخورد کردند. یکی میانسال و دیگری جوانتر. از کارشان گله‌می‌کردند. شخص میانسال گفت: "آخرش گرفتم" و برگه‌ای را از جیب کتش بیرون آورد. حکم بازنشستگی‌اش بود.

  • کی نوبت ما می‌شه؟

  • چند سال خدمت می‌کنی؟

  • دوازده سیزده ساله

  • هنوز خیلی مونده

  • جونمون به سر اومده. واقعا آدم اعصابش خورد می‌شه. راحت شدی. حقش اینه که معلما بیشتر از ده دوازده سال کار نکنند.

  • معلمی شغل گندیه. گند.!

تا حالا جدا از هم بودند و بلند بلند صحبت‌می‌کردند. ولی هنگامی که صندلی پهلوی شخص میانسال خالی شد مرد جوانتر رفت پهلوی او نشست و آهسته گرم صحبت شدند.

آیا همه از شغلشان ناراضی هستند یا تنها اینها و این قشر؟ و اگر همه ناراضی هستند آیا اینها بیشتر ناراضی نیستند؟ خیلی‌ها می‌گویند معلمی شغل شریفی است. اینها می‌گفتند شغل گندیه! به نظر می‌رسد که اگر شریف نباشد گند هم نیست. به نظر شما چطور؟

نظر من این است که: هم شریف است و هم گند است. چون اگر معلمی با عشق توآم باشد شریف است و اگر کسی با هدف‌های دیگری به این شغل روی‌ آورد گند است. 3/7/1353

در راه(فقر)

ساکن اصفهان هستم ولی نه در وسط شهر بلکه در کنارههای شهر. (خیابان خرم‌آباد). از جایی برمی‌گشتم. کمی دورتر از خانه‌مان که شبیه به روستا بود. دو نفر را دیدم یکی با چرخ و سیب‌زمینی‌هایی در گونی برروی چرخ، و دیگری با خر و کودهایی حیوانی ـ انسانی در پالان خر برروی خر، که دٌماغ و دِماغ را می‌آزرد.

چرخی به خری گفت: ‹اینا دیگه قدیمی شدسو خری به چرخی پاسخ‌داد: ‹برای اونا که دارند قدیمی شدس. اما برای اونا که ندارند، قدیمی نشدس.

راست می‌گفت. نداشتن بدست. چرا نداشت؟ 8/7/1353



در کارخانة ذوب‌آهن اصفهان

سوار اتوبوس بودیم تا به خانه برگردیم. یک اصفهانی با لهجة غلیظ اصفهانی پرسید: اینجا کوجاس؟ و آن دیگری با همان لهجه پاسخ‌داد: نورد سیصدوپنجاس. اولی پرسید: اینجا چی درس‌می‌کونن؟ و دومی گفت: آهن رو می‌گیرند، پهنش می‌کونن بیل‌ می‌شد، درازش می‌کونن سیخ می‌شد. بهمن 1353

در حیاط مدرسه (دوره راهنمایی)

ناظم: رهبری!

دانش آموز: بله آقا

  • تو که اسمت رهبری هست دوست داری رهبر یک تیم فوتبال بشی؟

  • خیر آقا

  • دوست داری رهبر یک ارکستر بشی؟

  • خیر آقا

  • پس دوست داری رهبر چی باشی؟

  • رهبر یک انقلاب!!

ناظم جلو دانش آموز چیزی نگفت هنگامی که او رفت گفت "بچه هارو ببین از ما بهتر فکر میکنن!!" - آبان 1354

نزدیک پل فلزی اصفهان (فقر)

تاکسی وقتی به چراغ قرمز رسید راننده به چند کارگر که پشت یک تاکسی‌بار نشسته بودند و با کمی سروصدا ظاهرا خوشحال به نظر می‌رسیدند با لهجه اصفهانی گفت: ها... خوشدونس‌ها... کاره رو کردین و پوله رو گرفتین و حالا دارین می‌رین خونه. دیگه چه غمیه‌س. کاشکی من جای شوما بودم. و من پیش خود گفتم اینها هیچ چیز ندارند جز یه دل خوش. که اونهم ناشی از نفهمیه. تازه این آقای راننده به اینها حسرت می‌بره و زور بهش میاد که ببینه اینها خوش‌حالند. عجب روزگاریه! 5/11/1354

مقررات باید اجرا شود!

دیروز در میان همکلاسیهایم بحث از این بود که وزارت علوم در کمک هزینه یا وام دادن به دانشجویان دقت بیشتری میکند و در صورتی که بفهمند کسی هم کار میکند و هم وام یا کمک هزینه میگیرد یک ترم محرومش میکنند. من گفتم این چه مقرراتی است که کمک هزینه دادن به میلیونرزاده ها را که نیازی به کارکردن ندارند مجاز میداند، ولی به کسانی که به دلیل آمدن به دانشگاه با مشکلات مالی بسیاری رو به رو هستند و مجبودند هم کارکنند و هم درس بخوانند، نباید از این تسهیلات بهره ای ببرند؟ آنهم وامی که باید آخرش پس بدهند. اگر مقررات باید همه جا اجرا شود، چرا همه جا اجرا نمی‌شود، و گزینشی است؟

چرا هنگامی که برای شغل کتابداری نامنویسی کردم، هزینه اش را هم دادم، امتحانش را شرکت کردم، قبول شدم و نامم را در روزنامه‌ها علناً درج کردند، ولی وقتی که مراجعه کردم گفتند نمیتوانیم استخدامت کنیم؟

چرا وقتی که در دانشگاه پذیرفته شدم آن سازمان دولتی نپذیرفت که به تهران منتقل شوم؟

چرا پس از دو ماه کارکردن به عنوان معلم در تهران، به من گفتند باید در روستا کار کنی زیرا منقضی خدمت سپاه دانش هستی؟ اگر مقررات یا فانون چنین بود چرا به هنگام نام نویسی نگفتند کسانی که سپاهی دانش بوده اند نمیتوانند در امتحان شرکت کنند؟ و در نتیجه چرا باید اکنون در بیست و پیج کیلومتری جاده ساوه در روستایی کار کنم که تنها روزی یک ساعت پیاده روی دارد آنهم توی سرما، ولی دانشگاهم در اوین است؟ یعنی روزی صد کیلومتر باید طی کنم!! 26/11/54

دو تصویر از یک نقطه

از برابر اداره آگاهی تهران ردمی‌شوم:

تابلو اول: شخص میانسالی درحال تعظیم کردن به پاسبایی است که جلو در ایستاده. لابد پاسبانه هم فکر می‌کنه: "خوب مثل اینکه ما هم در این تهران یه کاره‌ای شده‌ایم. خدا باباش‌ رو بیامرزه که مارو به شهر آورد."

تابلو دوم: سه پیرزن با وضع نامرتب و چهره‌ای افسرده آن‌ طرف خیابان در کنار ردیف‌هایی از اتومبیل‌ها نشسته‌اند. یکی از آنها فقیر به نظر می‌رسد. چون جام برنجی مخصوص گدایی! در جلو اوست. ولی دو نفر دیگر با آرامی درحال گریستن هستند. چنین به نظر می‌رسد که کسی از آنها در اداره آگاهی بازداشت شده و منتظر نتیجه هستند.

این صحنه مرا به یاد روز دیگری انداخت که از اینجا می‌گذشتم و زن جوانی با بچه‌‌ شیرخواره‌اش نظرم را جلب کرد. مثل اینکه شوهرش خلافی کرده‌بود. 16/4/55

در ایستگاه اتوبوس(خرابکار)

ساعت دو پس از ظهر است. اتوبوس‌ها پشب سر هم درحال استراحت هستند. چند تن از رانندگانشان هم با یکدیگر و با رئیس خط در حال خوش‌وبش هستند. مدتی است که در صف ایستاده‌ام. شخصی خطاب به راننده‌ اتوبوس که بنا بود حرکت کند گفت: اتوبوس حاضر آدمها هم حاضر پس چرا حرکت نمی‌کنی؟

راننده چیزی نگفت شخص دیگری که پیرمردی با لهجه آذری بود، گفت: خدا جزا می‌دهد هرکه را که در کار مردم کوتاهی کند.

اولی گفت: قبل از خدا باید مردم جزایشان را بدهند. مثل من اقلا یک حرف بزن. سرش غربزن.

دومی: آخه می‌گن خرابکاری.

اولی: عیبی نداره بذار بگن خرابکاری. تو حرفتو بزن کارت را بکن هرچه می‌خواد بشه بشه.

مثل اینکه راست می‌گفت. باید حرف را زد. اگر بترسی کلاهت پس معرکه‌س. همانطور که حالا کلاه همه‌مون پس معرکه‌س.

واقعا چقدر هم لحظه‌ها و کارها به هم پیوسته است. اگر اتوبوس حتی یک دقیقه زودتر از ایستگاه اول حرکت ‌کرده بود، من به سومین کورس اتوبوس برای رفتن به دانشگاه می‌رسیدم و مجبور نبودم با وسیله دیگری بروم که نتیجه‌اش ده دقیقه پیاده‌روی در گرما و آفتاب باشد. آنهم توی خیابان سربالایی! اوین. توضیح آنکه ترم تابستانی را می گذرانم.

1355/4/30

آزار دانشجویان به وسیله رانندگان اتوبوس

من و بسیاری از دختران و پسران دانشجو، دوره شبانه دانشگاه ملی را می‌گذرانیم. پس باید سوار اتوبوسهایی شویم که آخرین کورسشان ساعت نه شب است. ولی نمی‌دانستم چرا آخرین اتوبوسها، در بسیاری از شبها همه چراغهایشان داخل و خارج از اتوبوس، خاموش است؟! با توجّه به اینکه دختران هنگام سوار شدن در تاریکی، خیلی جیق و ویق می‌کنند، به تازگی متوجه شده ام که رانندگان اتوبوسها و کمک رانندگان دست به یکی کرده‌اند تا بدین وسیله هنگام سوار شدن دختران، آنان را آزار جنسی بدهند، و لذت ببرند! تف به این‌گونه هموطنان بی تقوا و هرزه. 3/5/55

در اتوبوس(سناتور)

با مردی میانسال با لهجه اصفهانی همصحبت شدم. گویا وضع مالیش خوب بود که خانه اش در نزدیکی خانه یک سناتور در شمیران بود. وی چنین تعریف میکرد:

  • یه کارخونه دار خونه ش نزدیک خونه ماس. از وقتی که نماینده مجلس شده ما خواب راحت ندارم.

  • چرا؟

  • چون تا یک و دو بعد از نیمه شب سازوآواز مجلس عیش و نوشش رو به راهه.

  • اسمش چیه؟

  • یه کارخونه داریه به نام "رضایی".

  • علی رضایی؟

  • بله

و من فهمیدم منظورش سناتور علی رضایی صاحب کارخانجات شهریار اهواز است و روزی را به یاد آوردم که میخواستم رأی بدهم. چرا؟ در محل صندوق رأی و به فاصله چند قدم به چند قدم یک خانم یا دختر خانم از کسانی که میخواستند رأی دهند خواهش میکردند "این نام را هم به نامهای انتخابهای خود اضافه کنید".

آری او هم مانند اکثریت کاندیداها پیش از انتخاب قولهای بسیار میدهند ولی پس از انتخاب شدن سرمست مقام و موقعیت خود میشوند و ملت را از یاد میبرند. آیا کسی که تا بوق سگ خوشگذرانی کرده فردایش میتواند به امور مردم و کشور بپردازد؟! تازه باید به کارخانه هایش هم برسد!! 8/5/55

موتوسوار شدم!

(با یاد بزرگ نویسنده روسی "ماکسیم گورکی" و یکی از کتابهایش: نگهبان شدم!)

از ترافیک تهران چنان به فغان آمده بودم که برای چند لحظه در این فکر فروفتم که بیا و قید دانشگاه رو بزن و برو شهر خودت به دنبال کاروباری که با آن بزرگ شده ای. آخر اینهمه زحمت برای چه؟ مگر با گرفتن لیسانس حقوقت چقدر میشه؟ پس از گذشت این افکار از مغزم نهیبی بر خود زدم و گفتم: ای جوون! تو که به خاطر پول و مقام به دانشگاه نیومدی که میخوای از زیر بارش شونه خالی کنی. تو بار مسئولیت بر دوشته. پس باید در این مبارزه پیش بروی و با تمام ناراحتی هایش بسازی تا اینکه این چند سال تمام شود. ولی برای اینکه زحمتت کمتر شود یک موتور سیکلت بخر تا تو را از شر این اتوبوسها نجات دهد. و بدین گونه بود که موتورسوار هم شدم! 10/5/55


اختلاف نسل

چون محیط خانه برای درس خواندن مناسب نیست، روزها بالای پشت بام درس می‌خوانم. چند روز پیش روز 15 شعبان بود. یکی از همسایه ها که خانه اش همسطح پشت بام ماست، توی ضبط صوتش نوار عزای امام حسین را گذاشته بود و چون آنها آذری هستند نوار هم به زبان آذری بود!! تعجب کرده بودم. آخر هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد: روز وفات، عزاداری و روز ولادت، جشن و سرور.

چند روز گذشت دوباره صدای نوار از همان خانه به گوش میرسید. ولی این بار ترانه ای از یکی از خوانندگان زن رادیو تلویزیون بود که صدایش قند توی دل آدم آب میکرد. ولی این بار به جای پدر(که سید و از آخوندهایی پنج ریالی است.) دختر خانواده در خانه بود.

از اینجا میتوان فهمید که اختلاف نسل چقدر زیاد است. در این مورد مثالی است که میگوید: نه به آن شوری شور نه به این بینمکی!! 25/5/55

اینو میگن آدم خوشبین!

سوار ماشین ژیان مسافرکشی بودم که یک نفر دیگر هم سوار شد. بیش از چند لحظه نگذشته بود که از ترافیک صحبت کرد و گفت ما ایران را از بین بردیم. راننده گفت چرا؟ او گفت: آخه هیچ چیز ما درست نیست. این چه وضعیه!!؟ راننده گفت: اگر همه مثل من راضی باشند چه عیبی داره؟ منو که میبینی دارم رانندگی میکنم لیسانس بیوشیمی هستم و جزء اولین لیسانسیه هایی هستم که لیسانس بیوشیمی گرفتند. چون به فرهنگ (آموزش و پرورش) علاقه داشتم و میخواستم خدمت کنم رفتم توی فرهنگ و به عنوان دبیر استخدام شدم. حالا هم ماهی سه هزارتومان حقوق میگیرم که دوهزارو پانصد تومانش رو اجاره خونه میدم. ولی باز ناراحت نیستم. آدم باید راضی باشه. مسافر گفت خوب چرا اجاره خونه باید اینقدر گرون باشه؟ و من که باورم نشده بود پرسیدم 2500 تومان!!؟ و راننده گفت بله به خدا خودم هستم و خانمم و یه بچه. ولی از قضا امروز صبح متوجه شدم که خانه با اجاره 12000 تومان هم در تهران وجود داره!!! شاید از این گرون تر هم وجود داشته باشه!! 7/6/55

سیاست چین

او گفت: چین برای اصلاح جامعه خود درها را بست. نه به کسی اجازه میداد از کشور خارج شود و نه اینکه کسی بتواند به کشور وارد شود. به مدت سی سال رابطه اش را با دنیا قطع کرد و به اصلاح خود، یا خودسازری پرداخت؛ و در این مدت از افرادی که مانند شیره ایها نحیف و کوچک اندام بودند ملتی چنان نیرومند به وجود آورد که می‌بینیم. و دیدیم که پس از زلزله های پی در پی پیشنهاد کمک کشورهایی چون ژاپن را هم رد کرد و هرگز دست استعانت به سوی کشوری دراز نکرد با اینکه هشتصد میلیون جمعیت دارد. هرچند شرایط هیچ کشوری مانند چین نیست، ولی چه خوب است که الگوی چین تجربه شود. که اگر به تمامی هدفها نرسند، دست کم اصلاح را واقعا تجربه خواهند کرد.

10/6/55

خرید ایران و اقتصاد آمریکا

نقل از روزنامه کیهان 17/5/55:

کیسینجر در یک مهمانی شام که هوشنگ انصاری وزیر اقتصاد و دارایی برای او در تهران برپا کرده بود گفت: خرید نقدی ایران تأثیر مطلوبی بر اقتصاد آمریکا داشته و علاوه بر آن این رشته از اقدامات ایران با منافع بین المللی هماهنگی دارد.



آیا با خواندن این خبر به یاد کلاه گذاریهای دولتهای خارجی بر سر دولت ایران مانند عهدنامه گلستان و ترکمانچای نمی افتید؟ 11/6/55

مسلکها و مرامها

برای دیدار با خانواده به خرمشهر رفته بودم و در حالی که مشغول صحبت کردن با یکی از کاسبهای محلمان بودم چشمم به حقه های وافوری افتاد که در یکی از قفسه های مغازه اش روی هم چیده شده بود. پرسیدم اینجا هم وافورکشی رواج دارد؟ و او گفت: پس خیال کردی تنها در تهران رواج داره؟ این که چیزی نیس بیشترشو فروخته ام.

و من واقعا تأسف خوردم بر این ملت شیره ای!! بلافاصله چشمم به زنجیرهای مخصوص ایام محرم افتاد که درست بالای وافورها آویزان شده بودند. از او پرسیدم این دیگر چیست؟ تو هم آن را میفروشی و هم این را؟!! و او پاسخ داد یکی این را دوست دارد یکی آن را!! و من دیگر چیزی نگفتم. آری کاسب در خدمت خود و برای مردم و نه دوست خدا که پیامبر گفت: الکاسب حبیب الله. 14/6/55

آموزش و پرورش!!

معلم هستم ولی چندین چیز را در مورد آموزش و پرورش نمیدانم. نمی دانم چرا بودجه آموزش و پرورش نسبت به بودجه دیگر وزارتخانه ها کم است. نمی دانم چرا به معلمها کم حقوق میدهند که در نتیجه هر کس از هر جا درمیماند معلم میشود که این روزها هیچ هنری نمیخواهد. نمی دانم چرا استخدام آموزگاران را به موقع انجام نمیدهند که در اول مهرماه آموزگاران در مدرسه باشند. نمی دانم چرا کتابهای درسی هیچگاه در اول مهرماه به دست بچه ها نمی رسد. و چراهای دیگر.

برای پیگیری موضوع تغییر محل کار خود که از خانه و محل درسم بسیار دور است به اداره آموزش و پرورش منطقه خود یعنی شهر ری رفته بودم. آموزگاران و دبیران هم سرویس من، به من گفته اند تا با آقای کا... معاون اداره دعوا نکنی منتقلت نمیکند. من هم با همین نیت به آنجا رفته بودم. چون وی باز هم وعده سرخرمن داد، من هم صدایم را بلند کردم و... الخ.

مرا ساکت کردند و روی یک صندلی نشاندند. در همین موقع دیدم دو دختر دانش آموز به نمایندگی از دیگر دانش آموزان یک کلاس یک مدرسه که پشت در اتاق معاون مدرسه ایستاده بودند به درون آمدند. معاون پرسید چه میخواهید؟ گفتند معلم. معاون رو در هم کشید و گفت: معلم؟! به شما چه ربطی دارد؟ مگر شما مدیر ندارید؟ باید به مدیر بگویید. شما چرا آمده اید؟ بچه هاگفتند: مدیر میگوید نیست و همین!! ما معلم میخواهیم. معلم زبان نداریم. معاون پس از پرسش از اینکه کلاس چندم هستید و در کدام مدرسه درس میخوانید گفت: بروید مدرسه! کی به شما گفته بیاین اینجا؟! پاسخ: کسی نگفته خودمان آمده ایم.

در این موقع معاون رو به من کرد و گفت: نگاه کن اینها را!! تو لابد از اینها پشتیبانی میکنی!! من هم از فرصتی که پیش آمده بود به نحوی که بچه ها نفهمند استفاده کرده و گفتم حقشان است. حقشان!! و خوب کاری کرده اند.

خوب است که شاگردان کلاس اول راهنمایی موقعیت را درک میکنند و خود به دنبال معلم میِ آیند. چون میدانند مدیر میتواند فقط وعده ها را منتقل کند و کاره ای نیست مقصر هم نیست. دیماه 1355

اکنون که پس از سی و پنج سال دارم این مطالب را برای انتشار(دستکم اینترنتی) آماده میکنم به یاد خاطره ای می افتم که جالب است و آوردنش در اینجا میتواند مفید فایده باشد:

آن سالها گذشت. در سال 57 انقلابی شد و خیلی چیزها تغییرکرد. من هم در سال 59 و درست روز آخر بازبودن دانشگاهها و آغاز تعطیلی دانشگاهها به مدت دو سال به عنوان انقلاب فرهنگی، از همان دانشگاه لیسانس جامعه شناسی خود را گرفتم.

باز هم چند سال گذشت و از سال 61 به صورت قراردادی (چون رابطه ام با آموزش و پرورش قطع شده بود.) در سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی در گروه کتابهای علوم اجتماعی مسؤول گروه شدم. در سال 62 بود که یکی از همکارانی که در گروه دیگری مشغول بود، تلفن زد و گفت یکی از دوستان بازنشسته آموزش و پرورش برای فرزندش کتاب علوم اجتماعی لازم دارد. (توضیح اینکه همان گونه که در آغاز مبحث 1355 نوشته بودم "نمی دانم چرا کتابهای درسی هیچگاه در اول مهرماه به دست بچه ها نمی رسد." این روند پس از انقلاب نه تنها ادامه داشت که بسیار بدتر شده بود. زیرا میخواستند همه چیز را اسلامی و انقلابی کنند که در مورد آموزش و پرورش بسیار سخت تر و سهمگین تر از دیگر وزارتخانه ها و سازمانها بود. در ضمن هر کتابی که به چاپ میرسید پیش از انتشار کلی و توزیع، چند نسخه محدود از آن را به گروه مسؤول می‌دادند.) من هم گفتم اشکالی ندارد. بیاید. پس از لحظاتی که همکار بازنشسته قدیمی وارد شد دیدم آقای کا... معاون است. چیزی نگفتم. ذاتا خوش ندارم کسی را شرمنده کنم. تعارف کردم و روی مبل نشست. باز چون خودم در طول زندگی از پشت میزنشینان دستگاهها دل خوشی نداشتم، حالا که مسؤول شده بودم (هرچند کوچک) هرگاه کسی مراجعه می‌کرد، میز را ترک می‌کردم و پهلوی او مینشستم. حال و احوالی کردم و کتاب را تحویل ایشان دادم. ولی گویا پس از هفت سال یادش به چهره من و اینکه خاطره ای از من دارد، افتاد و یک مرتبه با لبخندی پرسید: من قبلا اذیتت کردم؟ و من پس از کمی مکث گفتم "گذشته ها گذشته است. شما هم تقصیری نداشته ای شرایط آن گونه اقتضاء می‌کرد". دنیا چه کوچک است!! بهمن 1390

انسانیت

مرده ای را دیدم که بر تابوتی به سوی گورستان روانه بود. ولی افسوس که آن مرده انسان نبود بلکه انسانیت بود که به وسیله انسانهایی روانه گورستان بود!! من نمیدانم از او نیمه جانی باقی مانده بود یا نه. شما میدانید؟ اگر میدانید ثابت کنید! اعلام کنید! خبر دهید! و آگاه سازید! بهمن 1355

نمونه

او نمونه بود. از آن نمونه هایی که به آنها میگویند عوضی! البته درست هم میگویند چون مثل دیگران نیستند. مثل همه فکر نمیکنند. بیشتر خودشان هستند و هدفشان و روششان. آری عوضی هستند اما عوضی مثبت. یعنی در میان منفی ها عوضی هستند چون مثبتند. از خانواده متوسطی بود. نمیدانم پدرش چکاره بود. تنها این را میدانم که خانواده اش جزء خانواده های کم درامد بود. اسمش علی بود. در مدرسه شاگرد زرنگی بود و به همکلاسی هایش کمک میکرد چون بسیار دلسوز و مهربان بود. تابستانها در آن گرمای سوزان خرمشهر به دوستان و آشنایان عقب افتاده از درس- ریاضیات درس میداد. نمی دانم چه رشته ای میخواند( طبیعی یا ریاضی) ولی به هر حال این مطالعه ها و این درس دادنها در آن گرمای تابستان کار دستش داد. یک موقع فهمیدیم که دیگر نمیتواند درس بخواند. مغزش اشکال پیداکرده بود. نمیدانم سرگیجه بود. ندیدن خط بود و از این گونه که او را روانه بیمارستانها کرد. حتی پایش به بیمارستانهای تهران هم کشیده شد. ولی نتوانستند برایش کاری کنند و او از ادامه تحصیل بازماند.

من بیشتر او را در مسجد جامع میدیدم که برای نماز جماعت می آمد. پس از چندی متوجه شدم که در امتحان ادواری آن زمان شرکت کرده و قبول شده و در اداره ثبت احوال خرمشهر استخدام شده. هروقت او را میدیدم از درگیریهایی که با اغلب همکارانش داشت سخن میگفت. میدانیم که در اداره های دولتی بویژه آنهایی که سروکارشان با مردم است رشوه فراوان است. او را هم که شناختیم. مجانی درس میداد و با اینکه پولدار نبود پول نمیگرفت. حالا چگونه وجدانش قبول میکند که رشوه گیری را ببیند و دم فرو بندد. او میخواست با این آدمهایی که یک عمر کارشان این بوده مبارزه کند. مسلم است که موفق نمیشود ولی البته که اثرمیگذارد. به قول معروف از قماش آنها نبود و در میان آنها برخورده بود. مانند دیگران مسخ نشده بود. پاک بود. و در نهایت باید گفت آدم بود.

پارسال که برای کاری به اداره ثبت احوال رفته بودم او را دیدم که پس از چند سال کار و فعالیت پست و مسؤولیتی هم به او محول شده بود. ولی امسال که به خرمشهر رفتم بر دیوارهای خیابانها اعلامیه ای را دیدم با زمینه ای سفید و نوشته هایی سیاه! که با دیگر اعلامیه های از این دست اختلاف داشت. شعرگونه ای(نثر موزونی) در ابتدایش بود. که همراه با عکس و اسم علی و سپس مجلس ترحیم!! و اندوه من و دیگران که میخواندند. به یاد آوردم که:

چرا عمر دراج و طاووس کوته چرا مار و کرکس زیند در درازی

صد و اند ساله یکی ترک قرچه چرا شصت و سه زیست آن مرد تازی

30/8/56

بدبینی

آن کسانی که هنوز توی لجن فرو نرفته اند و بر زندگی لجنی مسلط هستند با چشمان نافذ خود ریزه کاریهای پست جامعه را هم می‌بینند؛ چه رسد به پستی ها و زشتی های روشن و آشکار آن. آنان محکوم به بدبینی هستند و آب خوش از گلویشان پایین نمیرود. اما اگر این بدبینی ها نباشد چه میشود؟ آیا تا هنگامی که ندانیم چیزی خراب است میتوان آن را درست کرد؟ پس اگر همه خوشبین باشند کاری از پیش نمیرود. اگر همه خوشبین باشند و کسی نباشد که بر زندگی لجنی مسلط باشد چگونه جامعه اصلاح خواهد شد؟ البته دانستن و کاری از پیش نبردن و تنها غم و اندوه خوردن نه تنها نیکو نیست که بسیار ناپسند است و موجب سرخوردگی و نابسامانیهای زیادی میشود که از ندانستن بدتر است.

انسان وقتی این جوانها را میبیند مخصوصا آن جوانترهایی را که درسشان میدهم حیفش می آید از اینهمه تن که بیفایده هستند. درس که هیچ! مغز و فهم هم که هیچ! گویی که آدم هم نیستند. انگار که یک سال تحصیلی هم درس نخوانده اند. البته که تقصیر از آنها نیست اینها نتیجه و نشانه کیفیت آموزش و پرورش یک کشور است. آذر 56

فرهنگ خودکامگی

امروز برای امتحان آیین نامه راهنمایی و رانندگی به منطقه مربوطه رفته بودم. پیش از ساعت هفت صبح بایستی آنجا میبودم. یعنی 40 دقیقه پیش از طلوع آفتاب. جمعیت زیادی هم برای نام نویسی آمده بودند که در آن سوی خیابان به صف ایستاده بودند تا به هنگام طلوع آفتاب گرمشان شود. عده ای هم کاغذ و مقوا آتش میزدند تا گرمشان شود. در نتیجه روزی را به یاد آوردم که برای نام نویسی به آنجا رفته بودم. تابستان بود و هوا گرم. در آن زمان بایستی پیش از ساعت دوازده آنجا میبودیم و مردم از ساعت ده نوبت میگرفتند و هرجا سایه بود طرفدارانش هم زیاد بود. آن منظره را با این منظره مقایسه کردم. هر دو درست در یک راستا بودند ولی در جهت بی توجهی به مردم.

پرسش: آن رئیسی که چنین دستوری را داده نمیداند که مردم به زحمت میافتند؟ حتی رفتارشان هم درست نیست و با مردم چنان رفتار میکنند که گویی نوکر حلقه به گوششان هستند. آیا این است فرهنگ ما؟ از فرهنگ و ایرانی بودن که بگذریم معلوم نیست حتی مسلمان باشیم که پیامبر اسلام میفرماید آنکه صبح کند و به امور مسلمانان اهتمام نورزد مسلمان نیست. 24/10/56

باز هم پس از گذشت سالها به یاد موضوعی می افتم که در همین زمینه ولی مربوط به پس از انقلاب است. نتیجه میگیریم که فرهنگ حتی با انقلاب از نوع اسلامی اش هم کمتر تغییر میکند:

در سال 57 و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی موفق به گرفتن گواهینامه رانندگی شدم. پس از گذشت ده سال لازم بود آن را تمدید کنم. برای تمدید معاینه چشم لازم بود و بایستی به بانک میرفتم و 20 تومان به حساب اداره راهنمایی واریز میکردم. چون بانک بسیار شلوغ بود پس از از 30 دقیقه توانستم برگه واریز را بگیرم. درست به یاد دارم که 90 دقیقه هم در صف ایستادم تا نوبت به من رسید. وقتی عکس و کارت معاینه را به پاسبان مسؤول دادم گفت تو که عینک داری این عکس بدون عینکه. گفتم نمیدونستم که عکسم باید با عینک باشه. دیدم کارت و برگه پرداخت را پاره کرد. گفتم چرا برگه پرداخت را پاره کردی؟ گفت همه اش بیست تومانه! گفتم مهم بیست تومانش نیست مهم اینه که نیم ساعت توی صف ایستاده ام تا آن را پرداخته ام. شما هم که کاری برایم انجام نداده اید. پس این بیست تومان مال من بوده و حق نداشتی پاره اش کنی. گذشته از اینکه دوباره فردا بایستی یک ساعت و نیم دیگه هم توی صف اینحا بایستم تا نوبتم بشه. دیدم جوابی ندارد و بی اعتنایی کرد. من هم تصمیم گرفتم قید تمدیدش را بزنم. بدین ترتیب از سال 67 تا 79 با همان گواهینامه قدیمی رانندگی کردم!! و هیچگاه هم گیر نیفتادم!! بهمن 1390


آزادی در بند، آزادی آزاد (دو تصویر از سه نقطه شهر)

پس از ظهر روز پنجشنبه هفتم آبانماه 57 و بیست و پنجم محرم است. از خیابان آیزنهاور (آزادی کنونی) رد میشوم تا محل، یا خود اتومبیلهای سوخته روز پیش را ببینم. چند تایی خودرو را هم میبینم که چند نفر جوان نظرم را جلب میکنند. آنان همان طور که مرگ برشاه میگویند باند جنوبی خیابان را میبندند. از خرابه بغل خیابان نیمکتهای آهنی به وسط خیابان فرستاده میشود و مرتبا بر تعداد جوانان افزوده میشود. این شگرد آنان است. پراکنده اند جمع میشوند و شعار میدهند و هنگامی که مأموران سرمیرسند دوباره پراکنده میشوند.اتومبیلها پشت سرهم ردیف شده اند و اولی که یک تاکسی است با اولین جوان که پیش آمده صحبت میکند. ولی آنان به کار خود ادامه میدهند و راه را بیشتر میبندند. ناگهان کامیونی ارتشی شامل سربازان و درجه داران فرمانداری در انبوه اتومبیلهایی که در طرف دیگر خیابان در ترافیک قرارگرفته اند نمایان میشود و جوانان پراکنده میشوند.

از آنجا در هر صورت رد میشوم و هنگامی که از خیابان ایران نوین(دکتر فاطمی کنونی) میگذرم جوانی را میبینم که در یک اتومبیل شخصی و با نوای آهنگی که از اتومبیلش پخش میشود به یک دختر که او هم در یک اتومبیل است بوق میزند که ...!؟ و من متوجه صحنه میشوم و سری به سوی دختر برمیگردانم و تشخیص میدهم دختره از آن کره ایها یا فیلیپینیهایی است که برای کار! به کشور ما آمده اند. مثلا سکرتر(دوکاره!) یا مستخدم خانه(دوکاره!). وای که چه بیچاره ایم. ورود سکرتر از کره و مستخدم از فیلیپین به کشور شاهنشاهی ایران! نمونه ای از خمات حکومت استبدادی ایران به جهان و ایران!!؟

از این منظره هم میگذرم. وارد خیابان پهلوی میشوم. در نزدیکیهای پارک ساعی منظره تکیمل میشود!! جوانی اتومبیل شخصی اش را پارک کرده و با دختری مشغول خوش و بش است و از سوی دیگر چند کامیون ارتشی را میبینم که همگی نو نوار هستند با پرسنل تروتمیز!! که به سوی پایین یعنی همانجاهایی که در تصویر اول نشان دادم روانه اند. 7/8/57



روز دانش آموز

13 آبانماه روز دانش آموز و دانشجوست. تظاهراتی به وسیله دانش آموزان که البته بسیاری از مردم هم همراهشان بودند صورت میگیرد و به داشگاه تهران ختم میشود. نیروهای نظامی در دانشگاه سنگر میگیرند و مانع ورود مردم به دانشگاه میشوند. ولی مردم با زور و هجوم وارد شده و نیروهای نظامی هم آتش میگشایند و عده ای کشته میشوند. هنگامی به واقعه رسیدم که جوانان فریاد میزدند امروز- دانشگاه- 65- کشته داد. که واقعیت نداشت. در این روز وزرای دادگستری و علوم به عنوان اعتراض به حمله مأموران نظامی به دانشگاه استعفا کردند. مدیر شبکه 2 تلویزیون نیز به علت برقراری مجدد سانسور از سمت خود استعفا میکند.

در فردای این روز(14 آبان) خیابان شاهرضا بویژه در اطراف دانشگاه و رو به روی آن خرابکاریهای زیادی صورت میگیرد. دفتر سازمان هواپیمایی کشوری که رو به روی دانشگاه قرار دارد مورد حمله قرار میگیرد. تمام دفتر و دستک این سازمان و نیز عکسهای شاه از بالا به خیابان پرتاب و آتش زده میشود. به مشروب فروشیها حمله میشود و تمام اجناسشان و حتی صندوق دخلشان شکسته شده و به خیابان پرتاب میشود. همه جا از کاغذها و لاستیکهای سوخته سیاه شده است. نیروی نظامی و انتظامی وجود ندارد. هرج و مرج حاکم است. امروز با دیگر روزها متفاوت است. برخی میگویند این کارها با تحریک خود حکومت و ساواک صورت گرفته است و از این کارها هدفی دارند.

امروز اول صبح شاه که تا کنون هیچ صدایی از او شنیده نشده بود پیام میدهد: من صدای انقلاب شما را شنیدم. و... معلوم است که این کلمات به او دیکته شده است. او در این روزها اصلا فکرش کار نمیکرد و همه اش گوش شده بود. معلوم بود که کار دیروز هم شگرد حکومت بود ولی شگردی که هنوز کارایی آن معلوم نشده است. البته اگر برای همین اعلامیه این کارها را کرده اند به نظر میرسد که از نادانی شان بوده است و نیازی به این کار نبود. 15/8/57

بوی انقلاب!

ساعت حدود 7 صبح است. سربازان در کامینون ارتشی نشسته و عده ای هم در اطراف کامیون ایستاده اند و از سرما صورتهایشان سرخ شده است. اگر به گفته نخست وزیر دولب نظامی(ازهاری) در سخنرانی امروز مجلس سنا استناد کنیم برای حفظ جان و مال و وطن مردم ایستاده اند ولی به نظر میرسد برای نگهبانی و نگهداری از یک شخص ایستاده اند: شاه- هفدهم آبان ماه 57

روحیه جمعی

معمولا در جامعه شناسی از "روحیه جمعی" بحث میشود. ولی تا خود تجربه نکردم نفهمیدم که چیست. موضوع از این قرار است:

صبح روز یکشنبه 22 بهمن وقتی تسلیحات ارتش به دست انقلابیون افتاد کنترل از دست همه خارج شد. هیچ "فردی" نمیتوانست تصمیم بگیرد که چکار باید کرد. اگر هم کسی تصمیمی داشت نمی توانست پیام خود را در آن جمعیت انبوه و خروشان و مصمم به گوش کسی برساند. تنها این انقلابیون بودند که میرفتند و یکایک مراکز و پایگاههای نطامی نظام را درمینوردیدند. آنان همچون سیلی بودند که چیزی یا کسی یارای مقاومت در برابر آنها را نداشت. کسی هم به آنان دستور جهاد نداده بود ولی میدانیم که یک جهاد کامل بود.

چه چیزی موجب این وضعیت شده بود بویژه هنگامی که ارتش در ساعت 2 از رادیو اعلام بیطرفی در مورد سیاست کرد؟ هرکس به تنهایی فکرمیکرد و در جمع نبود میگفت خوب ارتش که کنار رفته پس کار تمام است و ما لازم نیست که به ارتش حمله کنیم. ولی تنها جمع بود که چنین نمی اندیشید و راه خود را میپیمود و یکایک سنگرها را در هم میکوبید و به پیش میرفت. این چیست؟ این چه نیرویی است که چنین تصمیم میگیرد و چنین عمل میکند؟ این جمع است. این روحیه جمعی است. 26/11/57



خود رهبری

هنگامی که پیروان رهبری رهبر را شناختند خود رهبر میشوند و میتوانند به هنگام ضرورت به جای رهبر تصمیم بگیرند. اعلامیه های آیت الله خمینی در طول یک سال اخیر او را به همه شناسانده است و مردم در برابر تاکتیکهای حکومت میدانند نظر رهبر چیست و چه عکس العملی باید نشان دهند. مثلا روز شنبه 21 بهمن که اعلامیه فرمانداری نظامی تهران منع عبورومرور را ساعت چهارونیم اعلام کرد و این خبر در ساعت 2 از رادیو تهران پخش شده بود به هنگام ورود همافران به دانشگاه تهران(ساعت حدود 3) شخصی گفت حکومت نظامی از ساعت چهارونیم شروع میشه و آن دیگری در برابرش گفت حرفشو نزن دروغه و کسی به آن اعتنایی نکرد. روز یکشنبه فهمیدیم که آیت الله خمینی پس از انتشار اعلامیه فرمانداری نظامی بلافاصله اعلام کرده که این یک توطئه است و کسی به این امر توجه نکند و به تظاهرات بیشتر ادامه دهید. 26/11/57

نقش رهبری

امروز بیست و هشتم بهمن ماه و روز آغاز به کار و شکستن اعتصابات است. برخلاف چند ماه گذشته که خیابانها شلوغ و اتومبیلها در صفهای طولانی برای سوخت گیری معطل بودند و مردم برای سوار شدن وسیله نقلیه صف میکشیدند هیچ نشانی از شلوغی و ازدحام جمعیت نبود. چرا؟ علت تنها یک چیز بود و آن رهبری. اگر رهبر را همه دوست داشته باشند و در اصل مردمی باشد آنگاه همه با جان و دل به حرفهایش گوش میدهند: اتوبوسها کار خود را شروع کنند. اتومبیل داران حتی المقدور اتومبیلهای خود را بیرون نیاورند و از وسایل همگانی استفاده کنند و آنهایی که اتومبیل خود را بیرون می آورند دیگران را هم سوار کنند تا از ازدحام پیشگیری شود. 28/11/57

ساواکیان

این روزها پس از پیروزی انقلاب اسلامی پاسداران انقلاب در هرگوشه ای در پی دستگیری افراد ضدمردمی از ساواکیان هستند. امروز هم اولین روزی است که به دستور آیت الله خمینی همه اعتصابها را شکستند و به سر کارهای خود رفتند. من هم که از شرکتی که در آن کارمیکردم و به دلیل اوضاع بد اقتصادی کشور در حدود سه ماه پیش به اجبار با آنها تسویه حساب کرده بودم برای دیدن دوستان در این اولین روز کاری همگانی که سه تا چهار ماه از اعتصابات میگذشت به آن شرکت رفتم. همینکه زنگ در را زدم و در را به رویم باز کردند بازکننده در فوری خود را عقب کشید و با اسلحه مرا تهدیدکرد که تکان نخورم. همراه او دو نفر مسلح دیگر هم بودند. یکی از آنها جلو آمد و مرا بازرسی کرد. سپس درصدد کسب اطلاع برامد و مرا به درون برد. هنگامی که غافلگیر شده بودم دریافتم که اینها به من کاری ندارند و در پی کس دیگری هستند. زیرا در طبقه اول ساختمان یک نفر ساواکی زندگی میکرد و ما از موضوع آگاه بودیم. پس از کمی پرس و جو رهایم کردند و من به دیدار دوستان شتافتم.

پس از ترک آنجا برای شنیدن سخنرانی بنی صدر به دانشگاه صنعتی رفتم. در گوشه ای سالنی وجود داشت که نظرم را جلب کرد و هنگامی که به آنجا رفتم اسناد و مدارکی را دیدم که شبیه به آنها را هرگز ندیده بودم و برای همه جالب به نظر میرسید. مدارک مربوط به ساواک شیراز بود. که در یکی از تظاهرات به دست مردم افتاده بود. این اسناد را با این توضیح که چگونه به آنها دست یافته اند و همراه با اصل و بزرگنمایی کپی آنها در دسترس عموم قرارداده بودند. در یکی از آنها از سوی ساواک شیراز به مرکز اعلام شده بود که "پرسنل نظامی و شهربانی به همراه افراد شیرین بیان(محله بدنام) شیراز تظاهراتی به پشتیبانی از شاهنشاه برپاکردند". که هرکس میخواند خنده اش میگرفت.

28/11/57

طلوع پیروزی

انقلابی که از بیش از یک سال پیش وارد مرحله دیگری شده بود در ظرف دو شبانه روز یعنی از جمعه شب(20/11/57) مرحله نوینی را آغاز کرد و در اوایل صبح روز بیست و سه بهمن به پیروزی رسید.

شروع قضایا از این قرار بود که روز پنجشنبه همافران که پیشتر نیز سروصداهایی به پیروی از انقلاب در میانشان بروز کرده بود از برابر آیت الله خمینی رژه رفتند و سپس به جمع تظاهرکنندگان چندمیلیونی پیوستند. فردای آن روز به پادگان خود واقع در فرح آباد برگشتند. جمعه شب در سالن نمایش آموزشگاه این پادگان هنگام مشاهده فیلم یکی از دانشجویان به طرفداری از آیت الله خمینی شعار میدهد. این موضوع موجب دودستگی میشود و هرلحظه بر دامنه اش افزوده میگردد. بویژه هنگامی که پرسنل گارد شاهنشاهی با هلیکوپتر برای سرکوبی وارد عمل میشود و یک هلیکوپتر توسط مخالفان سرنگون میگردد. در این هنگام سروصداهای ناشی از این درگیریها خانه های اطراف ر شب زنده دار میکند. عده ای کشته میشوند. و در نهایت مخالفان انبار تسلیحات پادگان را به دست میگیرند و بر اوضاع پادگان مسلط میشوند. سپس شروع به پخش اسلحه میان جوانانی میکننند که برگه پایان خدمت دارند. این روند تا پایان روز شنبه ادامه مییابد.

نزدیک ظهر است و تازه سخنرانی بنی صدر درباره اقتصاد در دانشگاه صنعتی تمام شده که یک همافر پشت تریبون قرارمیگیرد و میگوید همکاران ما از پادگان یکم نیروی هوایی در حرکتند و حالا نزدیک میدان آزادی هستند. احتیاج به حمایت مردم داریم. بلافاصله مردم به استقبال همافران میروند. ابتدا چند همافر که با اتومبیل حرکت میکردند دیده میشوند که شماری از مردم نیز با شعارهایی به پشتیبانی از برادران همافر آنان را همراهی میکردند. مردم پشت سر آنان حرکت میکنند. هرلحظه بر تعداد آنان افزوده میشود. طول جمعیت به پانصدمتر میرسد که به سوی دانشگاه در حرکتند. در یک لحظه جمعیت را متوقف میکنند و میگویند هم اکنون دیگر برادران ما به ما میپیوندند. پس از چند دقیقه پرسنل نیروی هوایی(دیگر تنها همافران نیستند که به مردم پیوسته اند) اعم از درجه دار- همافر و سرباز- دسته دسته از میان ازدحام جمعیت که در میان خود گذرگاهی بازکرده اند میگذرند. آنان یک دسته چند صد نفری منظم را شکل میدهند که مردم پشت سر آنها در حرکتند و هر لحظه بر تعدادشان افزوده میشود.

در این میان افرادی نیز سوار بر وانت بار و اتومبیل و موتورسیکلت که اسلحه در دست دارند و گاهی با افتخار شلیک هوایی میکنند به سرعت از کنارمان رد میشوند. اشخاصی هم سفارش میکنند هرکس برگه خاتمه خدمت دارد از پادگان فرح آباد اسلحه بگیرد. در طول مسیر مرتبا مراقبت میشد تا کسی از دور از پرسنل عکس نگیرد. شعارهای پرسنل نیروی هوایی گوناگون- انقلابی- به پیروی از خمینی و ضد شاه و فرمانده(نیروی هوایی) آنان ربیعی(تیمسار) است. به دانشگاه میرسند. وارد دانشگاه میشوند. ساعت سه پس از ظهر است. در این هنگام خبرمیرسد که حکومت نظامی از ساعت 5/4 شروع میشود. کسی توجهی به این موضوع نمیکند. بلکه از ساعت 5/3 به بعد خیابانها به وسیله مردم بیشتر بسته میشود تا از عبور واحدهای حکومت نظامی جلوگیری شود و نیز در تمام نقاط سنگرهایی برپا میشود. همه این کارها را مردم میکنند. مردم فرمانده خودشان شده اند و از کسی دستور نمیگیرند.

اکنون مردم تا اندازه ای مسلح شده اند و میتوانند کاری انجام دهند. بنابراین حمله های خود را شروع میکنند. اولین مراکزی که به آنها حمله شد تسلیحات ارتش(صنایع نظامی) بود. پس از چندین ساعت زدوخورد مسلحانه آنجا به تسخیر انقلابیون و افرادی که منتظر اسلحه بودند قرارگرفت. اسلحه ها به غارت رفت حتی برخی نوجوانان 12-13 ساله بی بهره نماندند. اکنون شمار بیشتری از مردم مسلح شده بودند. البته فراموش نشود که کوکتل مولوتوف از اسلحه هایی بود که از ماهها پیش گروههای سازمان یافته مخالف شاه با پخش جزوه هایی که درست کردن آن را آموزش میداد به مردم آموزش داده بودند و در این روزها بویژه برای تسخیر پادگانها بسیار کارساز بود. بدین ترتیب حمله به پادگانها آغازشد. پادگان عشرت آباد از اولین پادگانهایی بود که مورد حمله قرارگرفت و تسخیر شد. در اوایل روز یکشنبه 22 بهمن حمله به کلانتریها آغازشد و کلانتری مرکز از اولین کلانتریها بود.

امرای ارتش به وحشت افتادند و با تشکیل یک شورا در ساعت ده صبح تصویب کردند که ارتش بیطرفی خود را اعلام کند ولی انتشار خبر آن را به تعویق انداختند. تیمسار آذربرزین یکی از امرای نیروی هوایی را به نمایندگی به پادگان فرح آباد فرستادند تا با پرسنل مسلح و طاغی نیروی هوایی مذاکره کند. ولی در نهایت با دست خالی به امرا مراجعه کرد و اوضاع را به اطلاع رساند. آنان به هنگام ظهر بیطرفی ارتش را از رادیو اعلام کردند. ولی این کافی نبود. مردم عصیان کننده سراسیمه پادگانها را یک به یک درمینوردیدند. به گونه ای که امراء زیادی از ارتش کشته یا دستگیر شدند و صدمات جانی و مالی زیادی به پادگانها وارد آمد. این کوششها شبانه روز ادامه داشت و یک لحظه متوقف نمیشد. زندان سیاسی اوین از مراکزی بود که خیلی مقاومت کرد(به دلیل دیوارهای بلند آن) ولی بالاخره گشوده شد و به دست انقلابیون افتاد. آخرین سنگرها درهم شکسته شد و مردم قهرمان پیروز شدند.

رادیو تلویزیون که از ساعت شش پس از ظهر یکشنبه کار انقلابی خود را آغاز کرده بود واسطه پیامهای انقلابیون و بیمارستانها قرارگرفته بود. غروب این روز شایعه ای منتشرشد تا مردم تهرا ن را بترسانند و از ادامه کار بازدارند و آن مسمومیت آب تهران بود. مهندس مهدی بازرگان به رادیو آمد و در یک مصاحبه رادیویی اعلام کرد که این تنها یک شایعه است و با لحن طنزآمیزی گفت من هم اکنون یک لیوان آب میخورم تا ترس مردم ریخته شود.

صبح روز دوشنبه تقریبا کارها تمام شده بود و تنها در گوشه و کنار کوششهایی میشد و افراد ضد انقلاب را دستگیرمیکردند. در این روز همه به یکدیگر این پیروزی را تبریک میگفتند. 29/11/57

مسؤولیت و تصمیم

اول صبح است که گوینده رادیو یکی از نوشته ها و خاطرات ظهیرالدوله را میخواند بدین مضمون:

پس از اینکه محمدعلی شاه به سفارت روس پناهنده شد و بدین ترتیب آبروی شاهنشاهان ایران را برد و موجب انزجار بیشتر مردم نسبت به او شد، ظهیرالدوله به دیدار او میرود. او را در وضعیت بدی میبیند به نحوی که نمیتواند جلو خود را بگیرد و به گریه میافتد. سپس میگوید: "من چه میتوانستم بکنم. هرکاری میکردم ملت مرا دوست نداشت. و اصلا کارهای مرا قبول ندارند. اقلا در اینجا جانم در امان است. قصد دارم از اینجا به بندر انزلی بروم و از آنجا به روسیه"(که به بندر ادسای اکراین رفت و در آنجا ساکن شد). در اینجا سه نکته جلب توجه میکند:

یکی اینکه خائنینی نظیر محمدعلی شاه اگر خود را ایرانی حس میکردند و اگر پست فطرت نبودند و اگر از کارهای خود پشیمان شده بودند، حاضر میشدند که به دست ملت کشته شوند ولی این ننگ را بخود نخرند که به دولتی دیگر پناهنده شوند.

نکته دوم اینکه این محمدعلی شاه همان کسی است که توسط روسها مجلس را به توپ بست و هربار که ملت عرصه را بر او تنگ میکرد و تصمیم بر خلع او میگرفتند، او به لابه و تضرع می افتاد و سوگند یاد میکرد که دیگر از کارهای گذشته اش دست برمیدارد ولی همین که آبها از آسیاب میافتاد دوباره عهدشکنی و ستم میکرد. 29/12/57

بالا و پایین

خانم آموزگار زبان فرانسه، از شاگردان میپرسید: وو ژابیت(تو زندگی میکنی در) و شاگردان که بیشتر دختر، و همه ساکن بالای شهرند، می‌گویند: نوژابیت و یکی از خیابان‌های بالای شهر را (راست یا دروغ) نام‌می‌برند. هنگامی که نوبت به من رسید، از روی تفنّن و برای گوشزد به دیگران که تهران همه‌اش بالای شهر نیست، با لحن خاصی می‌گویم: ‹نو ژابیت دروازه‌غار!› و همه می‌زنند زیرخنده.

بله. خنده‌های قشنگ دخترای مست‌وملنگ بالای شهر، به کوچه‌ها و خانه‌های تنگ‌ و تاریک و کثیف و ویران پایین شهر!! 20/7/58

روشنگری: در آن زمان هنوز حجاب اجباری نشدهبود و کلاسها مختلط بودند و انجمن دوستی ایران و فرانسه آموزش زبان فرانسه را ادامه میداد، زیرا که فرانسویها به دلیل اِسکان آیت الله خمینی در نوفل لوشاتّو، در نظام حکومتی تازه، آبرویی داشتند.