تأثیر انرژیهای کیهانی بر آدمیان
احمد شمّاع زاده
کیهان از جمله زمین ما، از انرژیهای مختلف و متنوع، نیک و بد، مثبت و منفی، پر شده است!
این انرژیها نتیجه کارکرد و کنش واکنشهای آفریدگان ذی شعور و بی شعور خداوندند.
خداوند در پایان سوره زلزال که گوشهای از آغاز رستاخیز، و واکنش آدمیانی که هنوز زندهاند را به نمایش میگذارد، میفرماید: و من یعمل مثقال ذرّةٍ خیراً یره و من یعمل مثقال ذرّةٍ شراً یره
هر انکس که کمترین نیک و بدی را انجام داده باشد، در رستاخیز آن را خواهد دید.
اگر کسی بپرسد چگونه چنین چیزی ممکن است؟ اصل بقای انرژی پاسخ او را داده است:
هرگونه انرژی که تولید شود، هرگز از میان نخواهد رفت. به همین دلیل خداوند به انسان هشدار داده است که:
از مکافات عمل غافل مشو! انرژی بد تولید مکن! و از انرژیهای بد موجود، دوری کن!
دربارۀ انرژیهای نیک، آگاهانه یا ناآگاهانه، کمتر کسی بحث کرده و میکند؛ زیرا برای زندگانی انسان مفیدند؛ ولی دربارۀ انرژیهای بد، در فرهنگها و ادیان مختلف، برای دفعشان و رهایی از شرّشان، روشها و شیوههای مختلفی وجود داشته و دارد؛ که همواره مورد بهره برداری قرار گرفته است. حتّا مردمان جنگل نشین نیز برای خود، راه و روشهایی دارند تا خود را از شر انرژیهای بد برهانند. یکی از مهمترین شرّها، شُرور (بدیها) شیطان شَرور (بسیار بدکار) است.
شیطان نماد و سمبل شر، در تمام فرهنگها و ادیان است. دلیل تبدیل شدن ابلیس خداپرست یگانه! به شیطان رجیم، طبق آیات قرآن کریم، حسادت، و فرزند آن، تکبر (خودبزرگ بینی) بود!
گناهان آدمیان، بویژه گناهانی که منجر به قتل و حذف همنوع شدهاند، نشأت گرفته از یکی از این دو، و یا از هر دو این صفات بد بودهاند.
در دین اسلام، به موضوع تأثیر انرژیهای بد بر انسانها، بیش از دیگر ادیان و فرهنگها توجّه شده و در آیات بسیاری از قرآن، تأکیدشده که انسان فریفته شیطان نشود. در نتیجه، هم در قرآن و هم در سنت رسول اکرم، روشهایی برای دفع شرّ و بویژه شرّ شیطان رجیم، آموزش داده شده است.
چون انرژیهای شرّ و شرّآفرین، در همه جا وجود و حضور دارند، سوره هایی در قرآن و سفارشهایی در کلام رسول اکرم وجود دارد که برای زندگی سالم مسلمانان بسیار مفید بوده و مسلمانان معتقد، با عمل به آنها، تاکنون از شُرور بسیار، در امان بودهاند و معمولاً زندگی بی پیرایه ای را داشته، نیک زندگی کرده و نیک از دنیا رفتهاند.
خداوند به پیامبر اکرم توصیه کرده و پیامبر نیز به مسلمانان بسیار سفارش کرده که در هر شب و هر روز، تا میتوانند معوّذتین (سوره های قل اعوذ بربّ الفلق و قل اعوذ بربّ النّاس) را بخوانند، بویژه در نمازهایشان؛ و اگر میتوانند متن این دو سورۀ کوتاه را به همراه خود داشته باشند؛ تا از شرّ آفریدگان، و بویژه شرّ شیطان رجیم (رانده شده) در امان بمانند.
در دعاهای شیعیان، و بویژه در دعاهای بامدادی به موضوع دفع شرّ کمتر توجّه شده؛ ولی در دعاهای اهل سنّت، این موضوع بسیار پررنگ است؛ بخشهایی از اینگونه دعاها:
- قال رسول الله صلى الله علیه وسلم:
قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ، والْمُعَوِّذتَیْنِ حَینَ تُمسی وحین تُصبِحُ، ثلاثَ مراتٍ، یکفیکَ مِنْ کلِّ شئٍ
أعوذُ بکلماتِ اللهِ التَّامَّاتِ مِن شرِّ ما خلَق (ثلاث مرّات).
- رَبِّ أسْـأَلُـکَ خَـیرَ ما فی هـذا الیوم وَخَـیرَ ما بَعْـدَه، وَ أَعـوذُ بِکَ مِنْ شَـرِّ ما فی هـذا الیوم وَشَرِّ ما بَعْـدَه.
- اللَّهمَّ إنِّی أسألُکَ خیرَ هذا الیومِ فتحَه، ونصرَه، ونورَه، وبرَکتَه، وَهدایتَهُ، و أعوذُ بِکَ من شرِّ ما فیهِ وشرِّ ما بعدَه.
***
چشم زخم، حقیقتی که نباید آن را نادیده گرفت:
یکی از موارد مهم شرآفرین، چشم زخم است، که در فرهنگهای مختلف به نظر زدن، چشم بد، و چشم شیطانی، نیز شهرت یافته است. این موضوع همچون موضوع ختنه، از روزگاران کهن در فرهنگها و مسلکهای مختلف جهان، وجود داشته، و ادیان معرف آن نبودهاند؛ هرچند ادیان نیز به چشم زخم اهمیت داده و روشهایی را برای دفع شرّ، به پیروانشان آموزش داده اند.
چشم زخم در قرآن:
وَإِنْ یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿۵۱﴾ وَ مَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ (۵۲)- سوره قلم
کسانی که کافر شدند، آن هنگام که قرآن را شنیدند، چیزى نمانده بود تا با چشمهای خود به تو آسیب رسانند و میگفتند که او همانا دیوانه اى بیش نیست. و نیست آن مگر یک یادآوری برای جهانیان.
ایرانیان این دو آیه را مانند دیگر مسلمانان، باطل کننده چشم زخم میدانند و پیش از این، آنها را در ورقهای نوشته، در کیسه کوچکی گذارده، و معمولاً به قنداق نوزادان خود سنجاق میکردند؛ و هنوز در برخی مناطق کشور انجام میگیرد.
چشم زخم در روایات
خواندن رقیّه شرعیّه راهکاری روایی برای مقابله با چشم زخم است:
رقیّه شرعیّه حضرت رسول برای حسنین
در روایتی از امیرالمؤمنین آمده است که پیامبر اکرم (ص) برای حسنین، رقیّه خواندند، و پس از خواندن آن، گفتند حضرت ابراهیم همین کلمات را برای اسماعیل و اسحاق نیز میخواند:
أُعِیذُکُمَا بِکَلِمَاتِ اللَّهِ التَّامَّاتِ وَ أَسْمَائِهِ الْحُسْنَى کُلِّهَا عَامَّةً، مِنْ شَرِّ السَّامَّةِ وَ الْهَامَّةِ، وَ مِنْ شَرِّ کُلِّ عَیْنٍ لَامَّةٍ، وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ. (اصول کافی، ج۲، ص۵۶۹)
معنای واژگان بهکار رفته در این رقیّه:
سامّه: حیوانات سرکشی که ممکن است باعث آسیب شوند.
هامّه: موجودات موذی که آسیب رسانند.
عینٍ لامّه: چشمی زخم زننده که دارای انرژی منفی، و آماده آسیب رساندن است.
حاسد: شخصی که به شدّت حسود است.
***
برای آگاهی از چگونگی این موضوع در فرهنگهای مختلف، مقالهای مهم و جامع، به زبان انگلیسی، زیر عنوان (Evil Eye) یا چشم شیطانی با 99 مرجع و منبع را در محیط وب یافته، و در کارنمای آکادمیای خود قرار دادهام؛ که لینک آن بدین صورت است:
https://www.academia.edu/128059663/Evil_Eye
یادآوری مهم:
از آن جهت که در انتهای سوره فلق، و در انتهای رقیّه شرعیّه که جمله مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ آمده است، و نیز در فرهنگهای برخی کشورها از جمله ایران و پاکستان که نفرین بر چشم حسود آمده است، متوجّه میشویم که چشم زخم، نتیجه حسادت است، که در برخی افراد، این حسادت شدید است و در روانکاوی نیز، گونهای بیماری روانی در نظر گرفته میشود که قابلیت تأثیرگذاری منفی بر دیگران دارد؛ و باید با آن مقابله کرد.
شیطان به عنوان نماد شرّ، و مولد انرژیهای بد، در همه فرهنگها پذیرفته شده است.
و حسادت تنها دلیل تبدیل شدن ابلیس خداپرست یگانه، به شیطان رجیم بیگانه بود.
آبان 1404
احمد شمّاع زاده
عوامل انحراف در فهم آیات قرآن
احمد شمّاعزاده
ومن اظلم ممن ذکّر بایات ربه فاعرض عنها و نسی ماقدّمت یداه انّا جعلنا علی قلوبهم اکنّه انیفقهوه و فی آذانهم وقراً و ان تدعهم الیالهدی فلن یهتدوا اذاً ابداً(کهف: 57)
ترجمه: چه کسی ستمگر از کسی است که آیه ها و نشانیهای پروردگارش به او یاداوری میشود. پس از این یاداوری دوری میگزیند و فراموش میکند که پیشتر چه کرده است. (در نتیجه) ما بر دلهای آنان پرده هایی قراردادیم که نفهمند آن(قرآن) را و در گوشهایشان سنگینی قراردادیم و اگر آنان را به سوی هدایت بخوانی پس هرگز به راه راست نمیروند به هیچ روی.
خداوند کریم گذشته از این آیه، در آیات دیگری از جمله در آیه های چهل و شش سوره نساء، و سیزده سوره مائده (یحرفون الکلم عن مواضعه)، و در آیه چهل و یک سوره مائده (یحرفون الکلم من بعد مواضعه)، و در آیه هفتادوپنج سوره بقره (یسمعون کلام الله ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه) کج فهمی، بدفهمی آدمیان را در فهم آیات الهی، به ما گوشزد کرده تا به هنگام خواندن قرآن به بیراهه نرویم؛ که متأسفانه بسیار رفتهایم و میرویم.
پرسش: با توجه به اینکه قرآن کریم تاریخ مصرف ندارد و همه مفاهیم آن برای همه زمانها و مکانها کاربرد دارد، در زمان ما چه کسانی و چگونه کلام خداوند را به انحراف میکشانند؟
پاسخ: آنانکه با قرآن کریم سروکار دارند، بویژه برای ترجمه یا تفسیر آن به هنگام رویارویی با برخی مفاهیم قرآن که ظاهراً پیچیده به نظر میرسند، به جای پرداختن به متن از راه تدبر، با عاملهای زیر به حاشیه رفته و از منظور نظر خداوند دورشده، در آغاز خود منحرف شده، و سپس کلام خداوند را برای فهم دیگران نیز به انحراف می کشانند:
- بر دانشهای خویش تکیه میکنند.
- نادانسته های خود را در نظر نمی آورند.
- به قرآن به گونه ای نگاه میکنند که گویی دگرگونی پذیر است.
- به برخی آیات قرآن به گونه می نگرند که گویی تاریخ مصرفشان گذشته است.
- به جایگاه و دانش خداوند آنچنانکه باید و شاید آگاه نیستند و یا توجه ندارند (و ماقدرواالله حق قدره). در نتیجه دانش خداوند را در حد دانش خویش پایین میآورند.
در ویرایش هفتم این مقاله، پیش از آنکه چهار نمونه از انبوه انحرافها در فهم قرآن آورده شود، شایسته است، مطلبی را که در مقاله شرط رهبری جامعه در قرآن نوشتهام و با این گفتار همخوانی بسیار دارد، در اینجا نقل کنم:
در مورد قرآن، تفسیر، و مفسران، چند پرسش مرا همواره آزار میدهد و خود برای آنها دلایل و پاسخهایی یافته ام، ولی این توجیهات درد مرا دوا نمیکنند؛ و مطمئن هستم کمتر کسی همدرد من است تا این مسائل را با او در میان گذارم:
پرسشها:
یک: چرا مترجمین ما به اقوال مفسرینی که افکارشان مربوط به چند یا چندین قرن پیش است استناد میکنند، ولی با توجه به دگرگونیهایی که در افکار و آثار و دانشها تاکنون در جهان رخ داده، نمیآیند در خود قرآن تدبر کنند و با توجه به اینکه کلام خداوند بی پیرایه است، تا اندازه ای به لب کلام خداوند دست یابند؟
دو: چرا مفسرین پیشین همواره از خود گفته اند که مراد و خواست و منظور خداوند از این کلمه این است... چنین است... چنان است...؟ مگر خداوند از بیان منظور خود ناتوان بوده که این کار را برعهده مفسرین گذاشته تا آنان منظورخداوند را بیان کنند؟
سه: چرا مفسرین در تفسیرهای خود جای خالی برای اندیشه کردن دیگرانی که پس از آنان میآیند باقی نگذارده، و همواره چیزی به جای کلام و پیام خداوند قرارداده اند تا پرنده اندیشه دیگران به پرواز در نیاید و به منظورهای دیگری که ممکن است در پشت واژه های قرآن کریم نهفته باشد، دست نیابند؟
توجیه پرسشها:
توجیه پرسش اول: تنها ترس است که مانع از آن میشود که کسی در قرآن تدبر کند. زیرا شخص مترجم یا شارح قرآن میترسد که متهم به تفسیر به رأی شود؛ بویژه با توجه به اینکه بسیاری از حوزویان معتقدند در پس هر تفسیری باید یک روایت از اهل بیت وجود داشته باشد. به همین دلیل قرآن در حوزه از جایگاه شایسته ای برخوردار نیست؛ (نظر خود را در این زمینه در آفتهای کارامدی قرآن آورده ام.) و این در حالی است که بزرگترین مفسران به رأی را میتوان در میان مفسران قدیمی قرآن یافت.
پذیرش این حالت در طول تاریخ، موجب شده تا حقایق قرآن همواره در پرده بمانند و تفسیر (پرده برداری) نشوند و یا زمانی تفسیر شوند که کشفی علمی صورت گرفته باشد. نتیجه این شده که از چند دهه پیش تاکنون سخن از گفتاری بودن قرآن به میان آمده که نظرم را در قرآن به مثابه متن، نقدی بر قرآن به مثابه گفتار آورده ام.
توجیه پرسش دوم: مفسران چون عنوان مفسر را با خود حمل میکرده اند، باید تمام نکته های قرآنی را در ظاهر برای مردم عامی توجیه میکرده اند؛ و از آنجا که دانش و فهم آنان به مفاهیم بلند و کلام شگرف قرآن قد نمیداده، هرگاه با چنین آیه ها و واژگانی برخورد داشته اند، برای خالی نبودن عریضه، چیزی از خود جای کلام خداوند گذارده و از موضوع درگذشته اند.
تنها یک نمونه از آیه ها و واژگان قرآنی بسیاری که با همه سادگی برای مفسران قابل فهم نبوده آیه الذی اخرج المرعی فجعله غثاء احوی سوره اعلی است که اگر به تفسیرها و برای نمونه به مهمترین تفسیر شیعی قرن بیستم یعنی المیزان که خلاصة التّفاسیر هم هست مراجعه کنید، چیزی جز همان فهم ظاهری آیه دستگیرتان نمیشود.( برای فهم آن، مراحل ششگانه آفرینش را ببینید.)
توجیه پرسش سوم، در بالا به گونه ای آمد. یعنی اگر چیزی از خود به جای کلام خداوند نمیگذاردند، مردم عامی آنان را به عنوان مفسر نمیپذیرفتند و به سردی از آنان استقبال می شد.
با همه پیشرفتهای علمی و فرهنگی عصر حاضر، هنوز بسیارند کسانی که وقتی بیمار می شوند و نزد پزشکی میروند، اگر پزشک یک دارو تجویز نکند، او را به عنوان یک دکتر خوب نمیپذیرند و موجب کسادی کارش میشود! در مورد تفسیر قرآن نیز همین گونه بوده است؛ و هرچند مستقیماً با مردم رو در رو نبوده اند، ولی برای خوانندگان تفسیرهایشان جای خالی نمیگذاشتند.
چهار نمونه از انبوه انحرافها در فهم قرآن کریم:
یک- بیشترین انحرافها از کلام خداوند را در تفسیرها و ترجمه ها میتوان یافت که در نوشته های خود به برخی از آنها پرداخته ام؛ از جمله:
نقدی بر ترجمه مهدی الهی قمشه ای، فهم درست برخی آیات قرآن کریم، فهم قرآن،
و نیز در شرحهایی که بر برخی آیات قرآن و اصلاح ترجمهها و تفسیرها نوشتهام؛ مانند:
شرحی بر عبارتهای ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ و تَرَکْناها آیَةَ،
و نیز برخی مقاله ها و پژوهشهای مهمی که موجب کشف برخی پیامهای قرآنی که پس از 1400 سال، هنوز مستور و مغفول مانده بود؛ مانند: چهارپایان ویژه قرآنی و اینکه حیات از فضای کیهانی به زمین وارد شده است.
در اینجا تنها به ذکر یک نمونه بسنده میشود:
تاکنون هیچ ترجمه یا تفسیری را ندیده ام که بگوید چرا خداوند واژه هوی را در آیه والنجم اذا هوی به کاربرده و از به کارگیری واژگان دیگری خودداری کرده است که معناهایی را میدهند که مترجمین و مفسرین به کارمیگیرند و از اصل موضوع و خواست خداوند درمیگذرند. بویژه آنکه این آیه یکی از آیه های مهم قرآن بوده و خداوند برای آن ارزش ویژه ای قائل است به دلایل زیر:
- در اول سوره قرارش داده است.
- نام سوره (نجم) را از این آیه گرفته است.
- موضوع معراج حضرت رسول گرامی در آغاز همین سوره آمده است.
- خداوند ضمن سوگندیادکردن به هوی شدن یک ستاره که اهمیت آن را میرساند روش تبدیل شدن یک ستاره به یک سیاهچاله را در یک آیه سه واژگانی و بویژه با به کارگیری واژه هوی یاداورمان شده است!!(جل الخالق!!) برای آگاهی بیشتر ابواب السماء یا سیاهچالگان را ببینید.
دو- آقای اکبر گنجی مصاحبه ای دارد با مرحوم حامد نصر ابوزید. بخش پایانی مصاحبه وی بدین گونه است:
مسأله قرائات و اختلاف در آن، به اجتهاد قُرّاء مرتبط میشود; یعنی این نظر آنهاست و استناد به نقل نیست. به جز عاصم که مدرکش اجتهاد نیست، بلکه نقل است. معنای اجتهاد این است که همه قُرّاء قبول دارند آنچه بر پیغمبر نازل شده، نصّ واحد است. امام صادق(علیه السلام) نیز فرمود: «القرآن واحدٌ نَزَلَ مِنْ عِنْدِ الواحد و إنّما الإختلاف مِنْ قِبِل الرّواة».
اختلاف قُرّاء در این مسأله بوده است که یکی از آنها میگفت آن نصّی که بر پیغمبر نازل شده است، به نظر من این مطلب است و دلیل هم میآورد. این همان اجتهاد است.
ما در اینجا مُخطّئه هستیم و میگوییم که قاعدتاً یکی از آنها اشتباه میکند و چه بسا هر دو نیز اشتباه کرده باشند و این را قبول نداریم که هر دو صحیح باشند؛ زیرا حکم الهی و آنچه بر پیغمبر نازل شده است، بیشتر از یکی نیست.
دلیل آن، این است که مثلا کسی این آیه را چنین میخواند: (فَالْیَوْمَ نُنَحِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً). از او پرسیدند: که چرا آیه را چنین میخوانی؟ گفت: بدن مرده که نجات پیدا نمیکند. پس نمیتواند آنچه از خدا نازل شده است، «نُنَجِّیکَ» باشد و باید «نُنَحِّیکَ» باشد؛ یعنی بدنت را کنار میزنیم؛ زیرا نجات از آنِ احیا است.
پس اختلافات قُرّاء ناشی از اجتهاد شخصی آنهاست (پس قرّاء هم دانش خداوند را با دانش خود قیاس میکنند!!- شماع زاده) و حاکی از تعدّد الفاظ نازله نیست؛ زیرا هیچ کدام از آنها به نقل استناد نکرده اند، بلکه به عقل و نظر استناد کرده اند. تفسیر به رأی یعنی همین، و این در حالی است که این اختلافات در زمان جمعاوری قرآن در عصر عثمان که کتّاب وحی زنده بودند، در میان آنها بحث شده و بهترین و کاملترین نظرها در قرآن امام آمد که همین قرآن امروزی است. (شماع زاده)
نقد این نظرها:
- بدیهی است که کلام خداوند یکی است و اثبات لازم ندارد. دوگانگیها همواره از بندگان خدا بوده وگرنه قرآن کریم همان گونه که خود گفته اگر از غیرخدا بود در آن اختلاف بسیار میدیدید. بنابراین وجود تفاوت، ناشی از اشتباه و خطاهای اطرافیان قرآن است و نه خود قرآن.
- مثالی آمده که ربطی به موضوع ندارد. اختلاف در قرائات همواره در جزئیات بوده نه در کلیات. نمیشود یک آیه را به گونه ای بخوانیم که واژه محوری آن را تغییر دهیم و بگوییم این هم مثلی برای اختلاف در قرائات.
- همین مثال مصداق پایین آوردن دانش خداوند در حد دانش خودمان است و اگر بخواهیم هرچیزی را که از قرآن نمیفهمیم چیز دیگری جای آن بگذاریم تا بفهمیم، از آن پس برای آگاهیها و دانستنیهایی که ما نمیدانیم و خداوند میخواهد که ما بدانیم، چیزی باقی نمیماند.
- از سوی دیگر اگر بدین گونه عمل کنیم معجزات خداوند چه میشود؟ معجزه چیزی است که خداوند میداند و ما اکنون نمیدانیم و با شکوفایی دانشهای انسانی دانسته میشود. از اثبات معجزه بودن همین آیه بیش از چند سالی نمیگذرد. توجه کنید:
در دوران حاکمیت فرعونها بر مصر مومیایی مرسوم بوده؛ بویژه برای بزرگان قوم تا بدن(جسد) آنان سالم بماند. خداوند به طور نمادین به فرعون زمان حضرت موسی(ع) میگوید: با توجه به اینکه تو غرق میشوی و بدنت مومیایی نمیشود؛ ولی ما به خواست خود بدن تو را رهایی (نجات) میدهیم و به مانند روش مومیایی، آن را درگذر زمان و در برابر حوادث دوران حفظ میکنیم.
چندین سال پیش که جسد فرعونی کشف شد، باستانشناسان گفتند که این رامسس دوم است یعنی تنها فرعونی که بدن او مومیایی نشده (طبق عهد عتیق نیز فرعون غرق شده و مومیایی نشده). و میدانیم که رامسس دوم با حضرت موسی همزمان بوده است. بدین گونه خداوند به وعده اش عمل کرده و این آیه قرآن را محقّق ساخته تا ناگروندگان به پروردگارشان بگروند و گروندگان را ایمان بیفزاید!! این است یکی از معجزات قرآن کریم.
سه- نویسنده و قران پژوهی که پیرامون حذف نحوی مقاله مفصلی نگاشته مینویسد:
حذف صنعتی بدیع و آرایه ای ادبی است که با هدف اقتصاد کلامی و به عنوان برانگیزنده تفکر از آن استفاده میشود. این صنعت کلامی در زبانهای متفاوت تحت شرایط ویژه ای مورد استفاده قرارمیگیرد. به عنوان مثال در زبان عربی هنگام قرائت آیه 13 سوره مبارکه انعام که میفرماید: "وله ما سکن فی الیل والنهار و هوالسمیع العلیم" به ناگاه متوجه حذف واژه "ماتحرک" میشویم (ماسکن و ما تحرک)."ما سکن فی الیل و ما تحرک فی النهار".(ترجمان وحی شماره 22 ص: 9)
مهمترین ایرادهای وارده بر این بخش از مقاله:
- بخش دوم تعریفی که در باره حذف نحوی آمد، در مورد قرآن کریم صادق نیست. مثالی ساده:
ومااختلفتم فیه من شیء فحکمه الی الله ذلکم الله ربی علیه توکلت و الیه انیب (شوری: 10)
در این آیه ذهن خواننده قرآن متوجه این نکته میشود که یک قل پیش از ذلکم حذف شده است.
پرسش: چگونه حذف قل موجب انگیزش اندیشه در خواننده این آیه میشود؟!!
- نویسنده به گونه ای تعریف خود را به پایان رسانده که گویی در زبان عربی این گونه حذف بسیار رایج است و از جمله قرآن کریم به پیروی از عرب زبانان این رویه را در آیه 13 سوره انعام خود به کار برده است!!
- در حالی که قرآن کریم از جایگاه رفیعی برخوردار و همواره پیشرو بوده و سبکهای بیمانندی را نوآوری کرده که تاکنون کسی نتوانسته از آن تقلید کند! چگونه آن را در حد یک کتاب دنباله رو سبکهای عرب جاهلی به زیر میکشانیم؟!! از قرآن شرم نمیکنید که اینگونه به آن توهین میکنید؟!
- نویسنده پس از نقل آیه مینویسد: به ناگاه متوجه حذف واژه "ما تحرک" میشویم. چه کسی گفته که ذهن به ناگاه متوجه حذفی شده است. آنهم نه یک واژه که یک عبارت!!
- از این آیه (از آن اوست آنچه که در شب و روز ساکنند!!) این موضوع استنباط میشود که خداوند میخواهد مطلبی را به ما گوشزد کند و بگوید بروید در این زمینه تحقیق کنید: چیستند آنچه که در شب و روز ساکنند، یعنی زمان بر آنها نمیگذرد!!
متاسفانه نویسنده پیش پا افتاده ترین معانی را برای این کلام حق تعالی قائل شده است! بویژه آنکه اصولاً چنین درکی از آیه کاملا نادرست و توهین به کلام حق است!
چه کسی گفته است که همه آفریده های خداوند در شب ساکن و در روز متحرک اند؟ آیا جز یک بچه چند ساله ممکن است کسی چنین بیندیشد؟ بویژه در این عصر که بسیاری انسانها میدانند که بسیاری چیزها از جمله اجزاء درون اتمها شب و روز در حرکتند. کهکشانها و آنچه در آنهاست همواره در حرکتند و همه میدانند که قلب اگر بایستد انسان میمیرد. طبق این ترجمه آنها مال خداوند نیستند؟!!
چهار- ترجمان وحی شماره بیست و نهم- صفحه هشتادویک:
معنای والنجم و الشجر در آیه شش سوره الرحمن
والنجم والشجر یسجدان(الرحمن: 6. و بوته و درخت چهره سایانند.)
مترجمان این واژگان را به طرق مختلف ترجمه کرده اند. برخی مانند آربری و بل این واژگان را به ستارگان و درختان ترجمه کرده اند. اما از آنجا که به اعتقاد برخی مترجمان میان درخت و ستاره رابطه ای وجود ندارد این واژگان را به گیاهان و درختان ترجمه کرده اند.
نقد این بخش از مقاله:
چگونه میان درخت و ستاره رابطه ای وجود ندارد؟ از این بهتر هم میشود رابطه ای وجود داشته باشد؟ بسم الله:
نجم(ستاره) مانند خورشید نماد بزرگترین و کاملترین تکساختی جمادهاست که از آغاز تاکنون به چشم انس و جن و بی واسطه وسایلی همچون تلسکوپ آمده و شجر(درخت) نماد بزرگترین و کاملترین گیاهان است.
خداوند میخواهد بگوید بزرگترینهای آفرینش من که پیش از آفرینش شما وجود داشته اند(جمادات و نباتات) در برابر من خاضع و خاشع اند. پس شما ای جن و انس (مخاطب سوره الرحمن هردو گرانمایه هستند) که بزرگترینهای جانداران و با شعورترینشان هستید نیز شایسته و بایسته است در برابر من خاضع و خاشع باشید.
گفتنی است که سجده ستاره(نجم) بر خداوند در آیاتی دیگر از جمله آیه زیر به روشنی بیان شده و تأییدی است بر نظر نگارنده:
الم تر انّ الله یسجدله من فیالسموات و من فیالارض والشمس والقمر والنجوم(حج: 18)
نکته دیگر اینکه ترجمه واژه نجم به معنای ستاره هم ارزشمند است و هم همگان میفهمند و به هیچ روی قابل قیاس با بوته کم ارزش نیست. لزومی هم ندارد ذهن خواننده قرآن را از آن منحرف کرده و به چیز دیگری منعطف کنیم تا آیه قرآن را از معنا و مفهوم خود تهی کنیم!! (چه زحمتها میکشند تا بندگان خدا را از کلام بی پیرایه خداوند منحرف کنند!!)
ادامه مطلب:
با این وجود این گوناگونی و تنوع رابطه غیرمنطقی میان این واژگان با ماه و ستاره آیه بعدی را توجیه نمیکند. بنابراین بهتر است این واژگان را به "ستارگان و شفق" ترجمه کنیم.
نقد این بخش:
- کدام گوناگونی؟
- ماه و ستاره آیه بعدی نادرست است. خورشید و ماه آیه قبلی درست است.
ادامه مطلب:
اما دلیل این پیشنهاد عدم اعرابگذاری متون قدیمی قرآنی است. بدین ترتیب نمیتوان ص و س یا ح و ج را از هم تشخیص داد. آنچه امروزه آن را الشجر مینامند در متون قدیمی به صورت السحر بوده که به زبان عبری به معنای شفق و سپیده دم است.
نقد این بخش:
انسان با خواندن این گونه نوشته ها آنهم از سوی ظاهراً پژوهشگران قرآن!! اگر به جرگه سفهاء و دیوانگان نپیوندد تنها خواست خداوند است. اگر دشمنان قرآن میدانستند قرآن کریم چنین دوستانی هم دارد، دیگر زحمت دشمنی با قرآن را به خود نمیدادند. یا دستکم در کسوت دوست از همین نکته ها بر علیه قرآن و تحریف شدگی و بی حساب و کتاب بودن و دقیق نبودن آن مطلب مینوشتند و بسیار هم موفق بودند!! البته کسانی همچون دکتر سروش از همین سخنان و معتقدات شما به اینجا رسیده که بگوید قرآن دارای تناقضهای درونی بسیاری است. ظاهراً شما ریگی در کفش دارید؛ زیرا:
اولاً اعرابگذاری چه ربطی به تغییر حروف دارد؟!! واژگان از حرفها تشکیل شده اند. اگر حرفی تغییر کند معنای واژه دگرگون میشود. هنگامی که واژه دگرگون شد، معنای جمله تغییر میکند. اگر قرار بود برخی حروف جای خود را به برخی دیگر بدهند، قرآن تاکنون کاملاً دگرگون شده بود!!
ثانیاً در حالیکه قرآن خود میگوید ما قرآن را به زبان عربی فرستادیم تا راحت و بدون مشکل آن را بفهمید چرا در زبان عبری به دنبال کلام خداوند میگردید و واژه سازی میکنید!!؟ شما مصداق یحرفون الکلم عن مواضعه هستید.
ثالثاً در متون قدیمی یعنی چه؟ نظر اجماع علمای اسلام مؤید این حقیقت است که این قرآن همان قرآنی است که در زمان عثمان بن عفان خلیفه سوم مسلمین تدوین نهایی گردید و دیگر نسخ قرآن که در جزئیات اشکالهایی بر آنها وارد بود از میان برداشته شدند. پس باورداشتن به اینکه متون قدیمی قرآن با قرآن در دست ما متفاوت است، یک افتراء بوده و قائل شدن به تحریف آن است.
رابعاً خداوند از اشیاء حقیقی (ستاره و درخت) نام میبرد که میتوانند ساجد خداوند باشند. چگونه میشود واژه حقیقی درخت را با واژه مجازی شفق که طلیعه نور خورشید است و چون مجازی است، نمیتواند ساجد خداوند باشد جایگزین کرد؟ آیا این کارها مصداق یحرفون الکلم عن مواضعه نیست؟ اصولا آسمان ریسمان کردن کلام خداوند چه سودی برای چه کسی جز معاندان قرآن دارد؟
ادامه مطلب:
در ازمنه قدیم اهمیت شفق و ستارگان برای کاروانیان و مسافران به اندازه اهمیت خورشید در روز و ماه در شب بوده است.
نقد این جمله:
خوب که چه بشود؟ مگر قرآن تنها برای عصر نزولش نازل شده؟
اکنون یا از این پس کسی که قرآن میخواند از این آیه چه سودی میبرد؟
چرا خداوند واژه شجر را به کاربرده و به راحتی نگفته شفق؟
آیا خداوند از به کارگیری واژه شفق ناتوان بوده که شما خود را مأمور اصلاح کلام خداوند میکنید؟ چرا با آیات قرآن بازی میکنید و آنها را به گونه ای نشان میدهید که تاریخ مصرفشان گذشته است تا کسانی هم مدعی شوند موضوعها و مسائل قرآن قدیمی است و به درد امروز ما نمیخورد؟ چرا مفاهیم بلند آن را با بی تدبیری و تدبر نکردن آنها، به مفاهیمی پیش پا افتاده مبدل میسازید؟ چه سودی از این کار بهره شما میشود؟
ادامه مطلب:
نویسنده سپس چند آیه از چند سوره را به هم پیوند میدهد یا بهتر است بگوییم به هم میبافد تا آیه های پنج و شش سوره الرحمن را (نوشته شده: 4 و5) بدین گونه ترجمه کند: "خورشید و ماه در مدار ثابتی در حرکت اند و ستارگان و سپیده دمان خداوند را ستایش میکنند."
نقد این بخش:
- بیشتر مترجمین و مفسرین در ترجمه آیه شش معنای نجم را تغییر میدهند ولی نویسنده معنای شجر را تغییر داده است. که طبق استدلالی که در بالا آمد کلام خداوند بی پیرایه است و لازم نیست در این آیه چیزی را تغییردهیم تا به منظور نظر خداوند دست یابیم.
- معنای سجده، ستایش که خاص عاقلان است، نیست بلکه به معنای خضوع و فروتنی است؛ که در فرهنگ قرآن، نبات و جماد را نیز دربرمیگیرد.
پس: سپیده دمان خداوند را ستایش میکنند غلط اندر غلط است!!
- بحسبان را که به معنای از روی حساب و نه بیهوده است، در مدار ثابتی در حرکتند ترجمه کرده که از این آیه چنین ترجمه ای بر نمیآید.
تاریخ نگارش: اسفند1391
ویرایش دوم: خرداد 1394
ویرایش سوم: شهریور 1397
ویرایش چهارم: آبان 1399
ویرایش پنجم: دی 1400
ویرایش ششم: اسفند 1402
ویرایش هفتم: آبان 1404
احمد شماع زاده
شرط رهبری جامعه در قرآن
احمد شمّاع زاده
نتیجه این پژوهش را برای کسانی که علاقمند به بحثهای قرآنی نیستند، در آغاز میآورم؛ ولی یاداور میشوم بحثهایی که در این مقاله در مورد رهبری درست یک جامعه آمده، بسیار مهماند:
پیام خداوند در آیه 124 سوره بقره که گفت و گوی خداوند با حضرت ابراهیم(ع) است (انی جاعلک للنّاس اماماً قال و من ذریتّی قال لاینال عهدی الظالمین) بسیار صریح، ساده، و روشن است:
خداوند به حضرت ابراهیم میگوید من تو را رهبر مردم قرارمیدهم. حضرت ابراهیم میپرسد و از ذریّه ام چه؟ (یعنی رهبری میتواند موروثی باشد؟) خداوند بی آنکه اشاره ای به ذریّه او کند، پاسخی مجمل و مفید، جامع و مانع، میدهد: لاینال عهدی الظالمین
یعنی: چه موروثی باشد یا نباشد، شرط رهبرشدن یک شخص، آن است که ستمگر نباشد یا بعداً ستمگر نشود؛ و اگر شخص ستمگری به رهبری و امامت جامعه رسید، مخالف عهدوپیمان من با آدمیان است. زیرا عهدوپیمانی که با آدمیان بستم این بود که: مبادا ستمگر شوند.
جالبتر این است که خداوند در آیه 26 سوره حدید یاداور میشود که شرط او در مورد ذریّه حضرت ابراهیم تحقق یافته و اکثر ذریّه او و حضرت نوح فاسق از آب درآمدهاند:
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإِبْرَاهِیمَ وَجَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْکِتَابَ ۖ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ ۖ وَکَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ
ترجمه: و همانا نوح و ابراهیم را فرستادیم و در نسل و خاندان آنان نبوّت و کتاب را قرار دادیم، پس بعضى از آنان هدایت یافتند، ولى بسیارى از آنان فاسقاند.
***
استاد بهاءالدین خرمشاهی نقدی بر ترجمه مرحوم مهدی الهی قمشه ای نگاشته که در شماره سوم(1373) وقف میراث جاویدان به چاپ رسیده است.
دکتر احمد بهشتی که متوجه این نقد میشود و به قول خود آرزو داشته روزی فرارسد تا نقدی بر ترجمه الهی قمشه ای بنویسد از دیدن این نقد هم خرسند میشود و هم خود نقدی بر نقد استاد خرمشاهی مینویسد که در شماره پنجم(شماره اول سال دوم) همان فصلنامه به چاپ میرسد. بخشی از نقد ایشان که بسیار مهم و مربوط به رهبری جامعه است، قابل نقد و بررسی است که موضوع این گفتمان است.
در آغاز بخش کوتاه و مهم قابل بررسی نقد دکتر بهشتی را میآورم؛ سپس نقد خود را بر نظر این دو بزرگوار مینویسم:
دکتر احمد بهشتی:
این نقد متوجه شماره 22 و23 مقاله آقای خرمشاهی درباره ترجمه مرحوم الهی قمشه ای است.
الف- شماره 22، ایشان در ذیل شماره 22 چنین نوشته اند:
در ترجمه آیه مشهوری که معرکه آراء مفسران و متکلمان فریقین است. یعنی بخش پایانی آیه 124 سوره بقره، که گفت و گوی خداوند با حضرت ابراهیم است: "انی جاعلک للناس اماماً قال و من ذریتی قال لاینال عهدی الظالمین" نوشته اند: خدا بدو گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزینم. ابراهیم عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطاخواهی کرد؟ فرمود (آری اگر عادل و صالح و شایسته آن باشند که) عهد من هرگز به مردم ستمکار نخواهد رسید" بحث ما در ترجمه "الظالمین" به "مردم ستمکار" است که در اینجا اگر چه مناسب است و پیداست که ستمکاران نباید به عهد امامت یا نبوت برسند اما چنانکه خواهیم دید و اقوال مفسران را نقل خواهیم کرد مراد از الظالمین ستمکاران نیست بلکه مشرکان است.
مقایسه آیه 124 سوره بقره و آیه 82 سوره انعام
آقای خرمشاهی با استناد به آیه 82 سوره انعام "الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم" استفاده کرده اند که الظالمین در آیه 124 سوره بقره: "لاینال عهدی الظالمین" به معنای مشرکین است چرا که "لم یلبسوا ایمانهم بظلم" به معنای "لم یلبسوا ایمانهم بشرک" است و به اقوال برخی از مفسرین و حدیثی از صحیحین استشهاد کرده و نظر خود را مسلم و رأی مرحوم الهی را باطل شمرده است.
در اینجا باید در فهم معنای آیه بر اساس اسلوبی صحیح دقت کرد و نباید از اینکه مفسران(بالاتفاق یا به اکثریت) مطلبی فرموده اند بیمناک باشیم و از اجتهاد و تأمل خودداری کنیم.
به نظر ما معنای کلمه "ظلم" در آیه 82 سوره انعام باید به معنای شرک باشد و کلمه "الظالمین" در آیه 124 سوره بقره باید به معنای ستمکاران باشد نه مشرکان که اولی اعم و دومی اخص است..." - پایان نقل نوشته دکتر احمد بهشتی و بحثی که مطرح شد. بحث نگارنده:
مقدمه ای که پیشنیاز نقد این گفتار است:
در مورد قرآن، تفسیر، و مفسران، چند پرسش مرا همواره آزار میدهد و خود برای آنها دلایل و پاسخهایی یافته ام، ولی این توجیهات درد مرا دوا نمیکنند؛ و مطمئن هستم کمتر کسی همدرد من است تا این مسائل را با او در میان گذارم:
پرسشها:
یک: چرا مترجمین ما به اقوال مفسرینی که افکارشان مربوط به چند یا چندین قرن پیش است استناد میکنند، ولی با توجه به دگرگونیهایی که در افکار و آثار و دانشها تاکنون در جهان رخ داده، نمیآیند در خود قرآن تدبر کنند و با توجه به اینکه کلام خداوند بی پیرایه است، تا اندازه ای به لب کلام خداوند دست یابند؟
دو: چرا مفسرین پیشین همواره از خود گفته اند که مراد و خواست و منظور خداوند از این کلمه این است... چنین است... چنان است...؟ مگر خداوند از بیان منظور خود ناتوان بوده که این کار را برعهده مفسرین گذاشته تا آنان منظورخداوند را بیان کنند؟
سه: چرا مفسرین در تفسیرهای خود جای خالی برای اندیشه کردن دیگرانی که پس از آنان میآیند باقی نگذارده، و همواره چیزی به جای کلام و پیام خداوند قرارداده اند تا پرنده اندیشه دیگران به پرواز در نیاید و به منظورهای دیگری که ممکن است در پشت واژه های قرآن کریم نهفته باشد، دست نیابند؟
توجیه پرسشها:
توجیه پرسش اول: تنها ترس است که مانع از آن میشود که کسی در قرآن تدبر کند. زیرا شخص مترجم یا شارح قرآن میترسد که متهم به تفسیر به رأی شود؛ بویژه با توجه به اینکه بسیاری از حوزویان معتقدند در پس هر تفسیری باید یک روایت از اهل بیت وجود داشته باشد. به همین دلیل قرآن در حوزه از جایگاه شایسته ای برخوردار نیست؛ (نظر خود را در این زمینه در آفتهای کارامدی قرآن آورده ام.) و این در حالی است که بزرگترین مفسران به رأی را میتوان در میان مفسران قدیمی قرآن یافت.
پذیرش این حالت در طول تاریخ، موجب شده تا حقایق قرآن همواره در پرده بمانند و تفسیر (پرده برداری) نشوند و یا زمانی تفسیر شوند که کشفی علمی صورت گرفته باشد. نتیجه این شده که از چند دهه پیش تاکنون سخن از گفتاری بودن قرآن به میان آمده که نظرم را در قرآن به مثابه متن، نقدی بر قرآن به مثابه گفتار آورده ام.
توجیه پرسش دوم: مفسران چون عنوان مفسر را با خود حمل میکرده اند، باید تمام نکته های قرآنی را در ظاهر برای مردم عامی توجیه میکرده اند؛ و از آنجا که دانش و فهم آنان به مفاهیم بلند و کلام شگرف قرآن قد نمیداده، هرگاه با چنین آیه ها و واژگانی برخورد داشته اند، برای خالی نبودن عریضه، چیزی از خود جای کلام خداوند گذارده و از موضوع درگذشته اند.
تنها یک نمونه از آیه ها و واژگان قرآنی بسیاری که با همه سادگی برای مفسران قابل فهم نبوده آیه الذی اخرج المرعی فجعله غثاء احوی سوره اعلی است که اگر به تفسیرها و برای نمونه به مهمترین تفسیر شیعی قرن بیستم یعنی المیزان که خلاصة التّفاسیر هم هست مراجعه کنید، چیزی جز همان فهم ظاهری آیه دستگیرتان نمیشود.( برای فهم آن، مراحل ششگانه آفرینش را ببینید.)
توجیه پرسش سوم، در بالا به گونه ای آمد. یعنی اگر چیزی از خود به جای کلام خداوند نمیگذاردند، مردم عامی آنان را به عنوان مفسر نمیپذیرفتند و به سردی از آنان استقبال می شد.
با همه پیشرفتهای علمی و فرهنگی عصر حاضر، هنوز بسیارند کسانی که وقتی بیمار می شوند و نزد پزشکی میروند، اگر پزشک یک دارو تجویز نکند، او را به عنوان یک دکتر خوب نمیپذیرند و موجب کسادی کارش میشود! در مورد تفسیر قرآن نیز همین گونه بوده است؛ و هرچند مستقیماً با مردم رو در رو نبوده اند، ولی برای خوانندگان تفسیرهایشان جای خالی نمیگذاشتند.
در مورد استاد بهاءالدین خرمشاهی: از پیش از انقلاب با نوشته های ایشان آشنا شده ام ولی تاکنون ایشان را ندیده ام. در مورد وی دو نکته همواره در ذهنم برجسته بوده است:
ایشان که به قول آخوندها مکلّاه (فارسی عربی شده! به معنی کلاه دار و نه عمامه دار) بوده و اهل تظاهر به دینداری از راه ریشگذاری هم نبوده است، چگونه به قرآن علاقمند شده اند و در این راه گام نهاده اند؟ میتوان گفت از این جهت در نوع خود بینظیرند!
تا آنجا که برخی نوشته های ایشان را خوانده ام، وی همواره نسبت به آیات قرآن کریم دست به عصا راه رفته اند، و با همه تبحری که در قرآن و بویژه در قرآن پژوهی دارند، از خود جسارت اجتهاد و ارائه نظری که سنت شکن باشد و حرف نوی از قرآن را به دیگران برساند کمتر داشته اند؛ که دکتر بهشتی به این نکته در مورد ایشان نیز اشاره کردند.
اینکه ایشان دکتر حداد عادل را تشویق به ترجمه قرآن کرده اند(به نقل از نوشته خود ایشان) به نظرم کار بجایی نبوده است؛ بویژه در این بحبوحه بازار ترجمه قرآن به زبان فارسی که اتیکت آور شده است و هرکس تنها نظرهای خود را در ترجمه ها بیان میکند و از منظور نظر خداوند چیزی دستگیر خلق خدا نمیشود.
اصولاً ترجمه کل قرآن از سوره حمد تا سوره ناس کاری عبث است و ترجمه و تفسیر قرآن در عصر حاضر، تنها باید همانند نوشتن دانشنامه ها به صورت واژه نگاری علمی و تخصصی باشد؛ نه همسو با روش مترجمان و مفسران قرون و اعصار گذشته! (پایان مقدمه)
آوردن این پیشگفتار نسبتاً بلند، بدین منظور بود تا به این دو بزرگوار و دیگر پژوهشگران قرآنی بگویم:
چرا کلام خداوند را در این دو آیه مورد بحث، پیرامون واژه ظلم و ظالم که بسیار ساده و بی پیرایه است با چنگ زدن به ریسمان پوسیده تفاسیر کهن تغییر میدهید و نظری را بر قرآن تحمیل میکنید که تنها نتیجه اش دورکردن ذهن خوانندگان و پژوهشگران از منظور نظر خداوند است؟
هیچگاه شایسته نیست که اصل واژگان قرآن را تغییر دهیم. تفسیر آیات، دگرگون کردن آنها و تغییر واژگانشان نیست! تدبر آیات، پشت بینی آیه ها و واژگان آنهاست نه دگرگون کردنشان!
برای مثال: ظالم یعنی ستمگر. اینکه ستمگر را به مشرک تبدیل کنیم، از یک شخص دیندار امروزین به دور است، چه برسد به شخصی قرآن پژوه! مگر خداوند از آوردن واژه مشرک ناتوان بوده که واژه ظالم را به کار برده است؟ مگر برای خداوند سخت بوده که واژه مشرک را به کار برد و ما میخواهیم با تغییر واژه، کار خداوند را آسان کنیم!؟ این روش شایسته هیچ اندیشمندی نیست و خود، مصداق یحرفون الکلم عن مواضعه است.
درست است که شرک خود ظلمی عظیم است زیرا که ستم بر خداوند است، ولی شرک شرک است و ستم ستم. مشرک مشرک است و ظالم ظالم. شرک گونه ای ستم هست ولی هر ستمی شرک نیست! چرا کلام ساده و بی پیرایه خداوند را با توجیهات خود دگرگونه میکنیم؟
پیام خداوند در آیه 124 سوره بقره که گفت و گوی خداوند با حضرت ابراهیم(ع) است(انی جاعلک للناس اماماً قال و من ذریتی قال لاینال عهدی الظالمین) بسیار صریح، ساده، و روشن است:
خداوند به حضرت ابراهیم میگوید من تو را رهبر مردم قرارمیدهم. و حضرت ابراهیم میپرسد و از ذریه ام چه؟ (یعنی رهبری میتواند موروثی باشد؟) خداوند بی آنکه اشاره ای به ذریه او کند، پاسخی مجمل و مفید، جامع و مانع، میدهد: لاینال عهدی الظالمین
یعنی: چه موروثی باشد یا نباشد، شرط رهبرشدن یک شخص آن است که ستمگر نباشد یا بعداً ستمگر نشود. و اگر شخص ستمگری به رهبری و امامت جامعه رسید مخالف عهدوپیمان من با آدمیان است. زیرا عهدوپیمانی که با آدمیان بستم این بود که: مبادا ستمگر شوند.
پیام بسیار صریح است. آیا از این صریحتر و بهتر هم میشد برای همه اعصار و دهور، پیامی انسانساز و جامعه ساز(سیاسی و جامعه شناختی) به این کوتاهی و پرباری داد؟
هرگز! و تنها از قرآن معجزه گر چنین کارهایی بر میآید و بس!
و جالبتر این است که خداوند در آیه 26 سوره حدید یاداور میشود که شرط خداوند در مورد ذریّه حضرت ابراهیم تحقق یافته و اکثر ذریّه او و نوادگان حضرت نوح فاسق از آب درآمدهاند!:
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإِبْرَاهِیمَ وَجَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْکِتَابَ ۖ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ ۖ وَکَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ
ترجمه: و همانا نوح و ابراهیم را فرستادیم و در نسل و خاندان آنان نبوّت و کتاب را قرار دادیم، پس بعضى از آنان هدایت یافتند، ولى بسیارى از آنان فاسقاند.
چرا شرط رهبری جامعه عدالت است؟
از این شرط قرآن، نکته های بسیاری میتوان دریافت که برای مدیریت جامعه تا ابد لازم است:
یک- تأکید بر العدل اساس الملک. به گونه ای دیگر شاید این حدیث بر مبنای این آیه از قرآن بیان شده باشد.
دو- تأیید این حدیث پیامبر اکرم که فرمود: الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظّلم
سه- حکومت نباید ایدئولوژیک باشد. اگر حکومت ایدئولوژیک شد مثلاً کمونیزم، هر مشکلی که از حاکمان سربزند، به پای کمونیزم نوشته میشود و بنیانش را واژگون میکند.
چهار- جدایی دین از سیاست
و نیز در آیه 52 سوره غافر میفرماید: یوم لاینفع الظالمین معذرتهم و لهم اللعنة و لهم سوء الدّار
ترجمه: روزی که عذرخواهی ستمگران سودی ندارد؛ و برای آنان است لعنت و خانه بدی.
همان گونه که در مورد گفتارهای کیهانشناسی قرآن آورده ام:
گویا اعجازهای قرآن، بیشتر در آیه های سه واژه ای نهفته است!: فلااقسم بمواقع النجوم، والنجم اذا هوی، وضاق بهم ذرعاً، وبالنجم هم یهتدون، والسماء ذات الحبک، الخنس الجوارالکنس
اکنون میبینیم که اعجازهای سه واژگانی در زمینه علوم انسانی نیز در قرآن کریم کارایی دارند: لاینال عهدی الظالمین
اکنون باید دید در کدام آیه خداوند با انسان عهد بست و پیمان او با آدم چه بود؟
یک- سوره اعراف آیه 22 و 23
وناداهما ربهما الم انهاکما عن تلکماالشجره و اقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین؟
قالا ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین.
دو- سوره یس آیه 60:
الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدواالشیطان انه لکم عدو مبین.
از برابر گذاری این سه آیه مشخص میشود که عهدی را که خداوند از روز اول با انسان گذارده این بوده است که: مبادا از شیطان پیروی کند تا ستمگر شود.
ستم بر چهارگونه است که همگی مربوط به پیروی از شیطان میشود. زیرا انسان فطرتاً و ذاتاً ستمگر نیست. بلکه از آنجا که انسان از روح الهی بهرمند، و خداگونه است، تمام صفات الهی را در خود جمع دارد و تنها وظیفه اش این است که آن صفات الهی را که شایسته انسان است در خود، از قوه به فعل دراورد و دیگر صفات الهی مانند جباریت و تکبر را که تنها شایسته خداوند است در خود تعدیل کند.
گونه های ستم از ساده به پیچیده یا از کوچکی به بزرگی:
ستم بر خود، یعنی گناهی که زیانش به خود ما برمیگردد وعلاجش توبه است.
ستم بر دیگری(عضو خانواده یا جامعه)، و علاجش رفتن نزد قاضی عادل است.
ستم بر جامعه(که ویژه رهبر یا رهبران، حاکمان و حکومتگزاران است.)
ستم بر خداوند که فرمود: و من اظلم ممن ... (چندین آیه در این زمینه هست)
درست است که گونه سوم ستم، ویژه رهبر یا رهبران میشود، ولی از آنجا که خداوند واژه ستمگر را به گونه ای عام به کار برده، شرط رهبری از نظر قرآن آن است که رهبر به عمد، مرتکب هیچگونه ستمی نشود تا شرط رهبری را همواره در خود داشته باشد.
حضرت آدم زمانی به پیامبری برگزیده شد که پس از اقرار به ستم بر نفس خود(ظلمنا انفسنا به دلیل پیروی از شیطان که در بالا آمد) توبه کرد.
حضرت موسی نیز پس از آنکه قبطی را کشت و پیش از آنکه به پیامبری برگزیده شود، توبه کرد و نزد خداوند اعتراف کرد و گفت: ظلمت نفسی. ظاهراً کشتن قبطی از روی سهو بوده که ستم بر نفس تلقی شده است. الله اعلم.
اینکه مولاعلی در دعای کمیل میگوید ظلمت نفسی، برای ما گفته وگرنه این جمله در مورد شخص او صدق نمیکند و آن حضرت هیچگاه آن گونه نافرمانیهایی که حضرات آدم و موسی کرده اند مرتکب نشده است.
نقد و بررسی آیات 82 و 83 سوره انعام:
الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون82 و تلک حجتنا آتیناها ابراهیم علی قومه نرفع درجات من نشاء ان ربک حکیم علیم83
در آیه 82 نیز ظلم به معنای اصلی آن یعنی ستم است و به معنای شرک نیست که آن دو بزرگوار به پیروی از مفسرین مدعی شده اند.
دلایل:
یک- کسانی که ایمان آوردند و هرگز ایمان خود را با ستم نپوشاندند آنان در امنیت و مصونیت اند(از حیله های شیطان در امان هستند.) و آنان هدایت یافتگانند.(و همینان میتوانند هدایت و رهبری جامعه را در دست گیرند.)
اینکه بیاییم واژه ستم را به شرک تغییردهیم، خود ستمی بر کلام خداوند و مصداقی از یحرفون الکلم عن مواضعه است و آیه را بی محتوی و پوچ کرده ایم. زیرا که شرک و ایمان نقیض یکدیگرند و با یکدیگر جمع نمیشوند، که یکدیگر را بپوشانند یا نپوشانند!!
شرک ایمان را نمیپوشاند بلکه آن را میزداید و از میان برمیدارد و تنها با ستم است که یک شخص، بویژه رهبر و پیشوا که در ظاهر مؤمن به خداوند است با ستمی که بر مردم روا میدارد و با اینکه مردم او را نه به عنوان یک مشرک، بلکه به عنوان یک مؤمن بالله میشناسند، ایمانش رنگ و رو و نشانی از اصل ندارد، بلکه ستمگری اش آمده و روی ایمانش را پوشانده است. او مشرک نیست. او مؤمن ستمگری است که رهبری اش مورد پذیرش خداوند نیست، زیرا به عهد خداوند با آدمیان عمل نکرده است.
دو- چرا این آیه نیز به امامت یعنی رهبری برمیگردد؟
زیرا در آیه بعد(83) میخوانیم که: آن است حجت ما. دادیم آن را به ابراهیم بر قومش. بلندمیگردانیم درجات و مراتب هرکه را که بخواهیم همانا که پرودگارت حکیم و بسیار داناست.
پرسش اول: حجت خدا چیست که خداوند آن را به ابراهیم عطاکرد تا بر قومش حکم براند؟ آیا در آیه سوره بقره نگفت که تو را امام(رهبر) مردم قرار میدهم تا بر مردم حکم برانی؟
پرسش دوم: چرا خداوند موضوع بلندپایه کردن هر کسی را که بخواهد(یعنی بدون ارتباط آن کس با حضرت ابراهیم) را در اینجا آورده است؟ جز این است که میخواهد موضوع امامت عام یعنی رهبری جامعه، بدون وابستگی به موضوع نبوت و حضرت ابراهیم و موروثی نبودن آن را بیان و بازگو کند؟
موضوع این آیه و آیه سوره بقره به یقین امامت عام(رهبری جامعه) است و اصولاً نبوت و رسالت(که آیات بسیاری را به خود اختصاص داده اند،) در این دو آیه موضوعیت ندارد، و خداوند به عمد سخن از امامت(رهبری) را با حضرت ابراهیم در میان گذارده تا موضوع امامت جامعه و شرط آن را به پسینیان اعلام کند و مفسرین اهل تسنن نتوانند آن را به نبوت پیوند دهند و موضوع با ختم نبوت مختومه شود و مفسرین شیعه نتوانند این امامت یا رهبری عام را به امامت به معنای رهبری خاص(امامت ائمه معصومین) ربط دهند که امثال دکتر بهشتی هم از این نظر حمایت کرده اند.( این موضوع در دنباله نقد ایشان آمده که در متن چاپی پیوست موجود است.)
یکی از مخاطراتی که با این گونه تفسیرها گریبانگیر قرآن کریم میشود، این است که کاربرد همه زمانی و همه مکانی آیات قرآن را از آن میگیرند.(البته تفاسیر و ترجمه ها پر است از این گونه ستم کردن بر قرآن!!).
بنابراین باید پرسید: اکنون که در نبوت بسته است. شرایط امامت خاص هم که موجود نیست، اگر بخواهیم کارایی این دو آیه را که موضوعشان شرط رهبری جامعه از نظر قرآن است از آنها بگیریم، پس تکلیف مدیریت جامعه و ویژگی رهبری که میخواهد مدیریت جامعه ای مسلمان را برعهده بگیرد از دیدگاه قرآن کریم چه میشود؟
بحثی تاریخی در این زمینه:
مسلمانان از معنای ستم در آیه "کسانی که ایمان آوردند و هرگز ایمان خود را با ستم نمیپوشانند" (سوره انعام آیه ۸۲) که شرحش در بالا گذشت از پیامبر اکرم(ص) پرسیدند؛ و پیامبر پاسخ داد معنای ستم در اینجا "شرک" است.
همان گونه که در مقاله سه مقام هستی آورده ام، با اینکه رسول اکرم مقام عصمت را دارد بعید به نظر میرسد که از خطا مصون باشد، زیرا مقام عصمت بازدارنده از گناه است و نه از خطا؛ و تنها کسی که از خطا مصون است، خداوند کریم است.
در صورتی که این حدیث صحیح باشد که احتمال صحت آن هم زیاد است، پیامبر اکرم در این زمینه نیز مانند برخی موارد که در قرآن آمده است، دچار خطا شده اند. ایشان هرآنچه را که در حین دریافت وحی و پس از دریافت وحی برای تنظیم حدود آیات و سوره ها مستقیماً از خداوند دریافت میکرده، و کژی و نادرستی در آنها راه ندارد، در مواردی که در مقام انسانی جایزالخطا قرارداشته اند و از ایشان پرسشی شده، ممکن است دچار خطا شده باشند.
در صدر اسلام مردم به ندرت به یکدیگر ستم میکردند؛ و در مورد حکومت و دولتمداران نیز تصور اینکه روزگاری حکومتی تشکیل شود که هم عنوان اسلامی داشته باشد و هم ستمگر باشد، در تصور و تخیلشان نمیگنجید؛ پس برای آنان این پرسش پیش آمده بود که یعنی چه که ایمان خود را هرگز با ستم نپوشانند؟!! مگر میشود کسی به خدا و رسولش ایمان بیاورد و سپس ستم بکند؟ به کی؟ به خودش؟ به خانواده اش؟ به رسول اکرم؟ به افراد جامعه؟
میخواستند بدانند کدام گونه از ستم مد نظر خداوند بوده که چنین آیه ای را نازل کرده است؟ در نتیجه از بهترین شخصی که به نظرشان تفسیر آیات را میداند، یعنی پیامبر اکرم(ص) میپرسند و ایشان چون به مانند دیگران، در همان جامعه که ذکرش رفت بزرگ شده بود، نمیداند چه بگوید؟ در نتیجه میگوید که ستم در اینجا معنای شرک را میدهد؛ و این در حالی است که تنها یکی از مصادیق ستم شرک است و آنهم ستم بر خداوند است، ولی این آیه همه مصادیق ستم را در بر میگیرد.
چرا چنین استدلالی؟
مسلم است هر که ایمان بیاورد، نباید و نمیتواند به خداوند شرک بورزد. جمع نقیضین محال است؛ و اگر شرک ورزید دیگر مؤمن بالله نیست. پس در این آیه معنای ستم همان ستم است و نه شرک؛ تا حاکمان همه زمانها و مکانها بدانند که اگر نامی از ایمان آوردند و خود را مسلمان خواندند نباید ستمگر باشند؛ و اگر ستمگر شدند دیگر نباید خود را حاکم مسلمان و حکومت خود را حکومت اسلامی بدانند.
هرچند کاربرد این آیه، اصولاً برای تعیین روش و منش حاکمان مسلمان است، ولی همه مسلمانان و همه کارهایشان را نیز دربرمیگیرد و کسی نمیتواند مدعی باشد که مسلمان است و ستمگر هم باشد. در جایی که پیامبر اکرم میفرماید من اصبح ولم یهتمّ بامور المسلمین فلیس بمسلم (هر که صبح را آغاز کند و به کارهای مسلمانان رسیدگی نکند مسلمان نیست.)
چگونه کسی میتواند به خدا ایمان داشته باشد و به خداوند و رحمتش امید نداشته باشد؛ بلکه با ستم بر دیگران بخواهد به هدفی دست یابد؟ حتا این هدف ممکن است ظاهراً نیکو باشد، مانند کمک به نهضتهای آزادیبخش؛ ولی همین هدف پسندیده و محمود، هرگاه با ستم به ملت همراه شد، و موجب فقر و فحشاء در میان ملت شد، از نیّت خدایی بودنش جدا شده و پیروی از هوی و هوس و قدرتنمایی و اقتدارگرایی است و نه هدفی با محوریت خدا و مظلومین!!
نگارش: اردیبهشت 1394
ویرایش دوم: تیر 1395
ویرایش سوم: مهر 1395
ویرایش چهارم: خرداد 1400
ویرایش پنچم: اردیبهشت 1403
ویرایش ششم: آبان 1404
احمد شماع زاد
فیلمنگاری قرآنی
احمد شماع زاده
ما ظاهراً میخواهیم به قرآن اهمّیّت بدهیم و ارج گذاریم؛ ولی راه درست برای رسیدن به این هدف را تاکنون خوب نرفتهایم. نمیگویم که نباید به تربیت قاری قرآن اهمیت داد، و یا رقابتهای قرائت و حفظ قرآن را کمبها جلوه داد؛ ولی برای رسیدن به یک هدف، باید موضوعها و مسائل مختلف آن را بررسیکنیم؛ و پس از مشخصکردن برترینها و اولویتهای کار، راه درست را با برنامهریزی و زمانبندی؛ و تخصیص بودجه بسنده، آغازکنیم.
اکنون در جهان بر کسی پوشیده نیست که بیشترین تأثیر بر افکار جامعه را فیلمسازی، چه از نوع سینمایی و چه از نوع تلویزیونی آن دارد. تأثیرگذاری قرآن بر جامعه، تنها نمیتواند از ظاهر و قرآئت آن باشد. هرچند نمیتوان گفت تاکنون مفاهیم دین به سینما و تلویزیون راهنیافتهاست.
هدف این گفتار آن است که برای تبلور تعبیرها و نکتههایی که خداوند در قرآنکریم برای ما درنظرگرفته، یک ارزیابی در زمینة فیلمنگاری که پایه کار سینما و فیلمسازی است، داشتهباشیم. البته نمونههایی همچون اصحاب کهف، مریم مقدس، وایوب پیامبر در چند سال اخیر، و یکی دو نمونه از کارهای آقای مخلمباف، مانند توبة نصوح و مرگ دیگری در اوایل پیروزی انقلاب وجودداشتهاند، ولی اینها نمیتواند مسائل اجتماعی و روانی قرآن را به میان جامعه ببرد، و تبیینکننده قرآن برای جامعه باشد.
مسیحیت، با اینکه تنها یک انجیل دارد که ما از آن خرده هم میگیریم، باز میبینیم که چندین شرکت بزرگ فیلمسازی کاتولیک و غیر کاتولیک دارد که تنها کارشان ساختن فیلمهای مبتنی بر سرگذشتهای زندگی حضرت مسیح(ع) و داستانهای مندرج در انجیل است. در مقایسه با قرآن با آنهمه مفاهیم که بیشترشان بکر، و حتّا تکراریهای آن مفید است، میتوانیم پی به این موضوع ببریم که در همین زمینه هم تا چه اندازه به قرآن کریم جفاکردهایم.
کسی که با قرآن آشنایی دارد، با دیدن فیلم ‹بید مجنون› مجید مجیدی به یاد این آیه از قرآن میافتد که میفرماید:
«او کسی است که روانمیسازد شما را در زمین و دریا. تا هنگامی که در کشتی بودید، و جریان داشت بر آنها باد خوشی، و شادبودند به آن، باد بنیانکنی به کشتی رسید، و موج آنها را رسید از هرسو، و (آنگاه که) گمانکردند همانا آنان را احاطهمیکند، خدا را با اخلاص در دین خواندند که اگر از این رهایی یابیم، همانا که خواهیم بود از سپاسگزاران. پس آنگاه که خداوند آنان را رهاییداد، همانگاه آنان در زمین به ناحق ستمگری میکنند. ای مردم! همانا ستمگری شما بر شماست. بهره زندگی دنیا، سپس به سوی ما بازگشت میکنید پس آگاهتان میسازیم به آنچه که میکردید». (یونس: 22 و 23)
این دو آیه به صورتی دیگر و کوتاهتر در آیات 65 و 66 سوره عنکبوت آمده؛ با این تفاوت که پس از رهایییافتن از عذاب، به جای ‹ستمگری› آمدهاست که ‹شرکمیورزند›. که میتوان نتیجهگرفت ظلم با شرک برابر است؛ چنانکه ظاهراً از رسول اکرم است که فرمود: الملک یبقی معالکفر و لایبقی معالظّلم؛ کشور، با کفر دوام مییابد؛ ولی با ستم دوام نمییابد؛ زیرا ستم از کفر بدتر، و برابر شرک است! اینجاست که بار حکومتگزاران سنگین میشود.
البته ممکن است بسیاری از مثالهای قرآنی، آگاهانه یا ناخودآگاه، مبنای این فیلم واقعشدهباشند؛ ولی محور اصلی میتواند مثال کشتی باشد.
فیلمی نیز از شبکه چهار (سینما 4) پخششد که داستان ‹خضر و موسی› را که در سوره کهف آمده، به ذهن من متبادر کرد. یعنی همان گونه که حضرت خضر کارهایی را به اذن الهی انجاممیداد تا سرنوشتها را عوضکند، ستاره فیلم نیز نوعی انرژی در خود داشت که هرگاه با کسی دستمیداد، حالتی برایش پیش میآمد که میتوانست آینده او را بخواند.
او در یک مورد، خود را از نظر انسانی مکلف دید که یک کاندیدای ریاست جمهوری را که چون هیتلر یافتهبود، با راهنمایی پزشک معالجش بکشد و با بهخطرانداختن جان خود، از به قدرت رسیدن یک رئیسجمهور که در آینده سرکش و ستمگر میشود، جلوگیریکند. پزشک به او گفت: تو نه تنها میتوانی آینده را ببینی بلکه میتوانی آن را تغییر بدهی.
بنیان این فیلم نیز همان است که خداوند عزیز در آیات مختلفی از قرآن کریم میفرماید از علم و قدرت خود، به هرکس که بخواهد میدهد و میبخشد. البته به کسانی که همچون آن ستاره فیلم، از خودگذستگی داشته باشند و خود را برای خدا خالصکردهباشند.
چگونه با الهام از قرآن فیلمنامه بنویسیم؟
دو جنبه از جنبهها و وجوه قرآن را بهتر میتوان برای فیلمنگاری درنظرگرفت:
1ـ سرگذشتهای قرآنی (قصص قرآن)
2ـ نمونههای قرآنی (ضربالمثل یا امثال و حکم در قرآن)
در مورد سرگذشتهای قرآنی، میتوان گفت، گذشته از مردان و زنان نامدار و بینشان، یا درستکار و نابکار، که در قرآن به آنان اشارهشدهاست، سرگذشت بسیاری از پیامبران که هریک از آنها، یک یا چند پیام بزرگ را به همراه دارند، و بهترین سرگذشت را خود قرآن، سرگذشت زندگی یوسف میداند، نه تنها برای ما مسلمانان، بلکه برای همه مردم مفیدند؛ و درسهای بزرگی به انسانیت میآموزند.
در جایی که قرآن کریم بهتصویرکشیدن سرگذشت پیامبران را حتّا برای پیامبر اکرم اسلام مایه دلارامی میداند، آیا برای ما اینچنین نخواهدبود؟
سوره هود سورهای است که در آن، از بسیاری پیامبران و نوع رفتار هر قوم با پیامبرش یادشده، و نیز هر بلایی که بر اثر نافرمانی از خداوند و پیامبرش برسر آن قوم آمده، بیانشدهاست؛ و در پایان این سوره این آیه آمده و میفرماید:
و کلاّ نقص علیک من انباءالرّسل ما نثبّت به فؤادک و جاءک فی هذهالحقّ و موعظه و ذکری للمؤمنین (هود: 120)
ترجمه: و همگی را بر تو بازمیگوییم از سرگذست پیامبران، آنچه که به وسیله آن دلت آرامگیرد؛ و بیاید تو را در این سرگذشتها، درستی و راستی، و برای مؤمنین پنداموزی و یاداوری.
قرآن پر است از مثال های بسیار جالب، مفید و پنداموز. به چهار آیة زیر توجهشود که چند چیز را باهم دارند: هم سرگذشت شخصی نابکار ولی نامدار در آنها آمده، و هم مثالی برای آن شخص نابکار زدهاست، و نیز به پیامبر اکرم سفارشکرده که برای مردم از این گونه سرگذشتها(قصص) بیانکند، و دست آخر به یک نتیجة کلی رسیدهاست:
واتل علیهم نبأالذی ءاتیناه ءایاتنا فانسلخ منها فاتبعهالشیطان فکان من الغاوین ولوشئنا لرفعناه بها ولکنّة اخلد الیالارض واتّبع هویه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث و ان تترکه یلهث ذلک مثلالقومالذین کذبّوا بأیاتنا فاقصصالقصص لعلهم یتفکرون ساء مثلاً القومالذین کذّبوا بایاتنا و انفسهم کانوا یظلمون من یهدالله فهوالمهتدی و من یضلل فاولئک هم الخاسرون (اعراف: 178ـ 175)
ترجمه: و برخوان بر آنان سرگذشت آنکه(گفتهاند منظور ‹بلعم باعورا›ست) دادیم به او نشانههای خود را پس از آن(نشانهها) برید پس پیکرد او را شیطان. پس بود از فریبخوردگان. و اگر میخواستیم، همانا که بالامیبردیم او را به آن(نشانهها)، ولی جاودانهشد به سوی زمین و پیرویکرد هوای خویش را. پس مثل او مانند مثل سگی است که اگر بر او یورشبری پارسمیکند، و اگر رهایشکنی پارسمیکند. اینچنین است مثل آن گروهی که نشانههای ما را دروغپنداشتند. پس برگو سرگذشتها را باشد که بیندیشند. نمونة آن، گروهی که نشانههای ما را دروغخواندند، و خود را ستمکردند. آنکه را که خداوند رهنمون باشد، او رستگار است؛ و آنکه خداوند گمراهشکند، پس آنانند زیانکاران.
یک فیلمنگار مبتکر، اندیشمند و اثرآفرین، به خوبی میتواند از نکتههای فراوان و ریزهکاریهایی که در آیات قرآن نهفتهاست، بهرهبرداری کند و یک فیلمنامۀ ارزشمند که فیلمش پربیننده باشد، بیافریند.
تراژدی یک مشرک
و من یشرک بالله فکانّما خرّ منالسّماء فتخطّفهالطّیر (حج: 31)
ترجمه: و کسی که به خداوند شرک بورزد، پس آنچنان است که افتاده باشد از آسمان بر زمین؛ پس از آن، پرنده (کرکس لاشهخوار) برباید (اعضای بدن) او را.
تصور کنید کسی را که از آسمان بر زمین افتاده، که نهتنها جان ندارد، بلکه به بدترین شکل جان داده و مرده، و پس از مرگ نیز بدنش با پستی و خواری بهرۀ لاشخورها شدهاست.
قرآن کریم تراژدی یک مشرک را چه زیبا بیان کردهاست!
آیا یک فیلمنگار خوب نمیتواند با سوژه قراردادن این مثال قرآنی، نکته نهفته در آن را تم اصلی یک فیلم پربیننده قراردهد؟ یقیناً که میتواند.
نگارش: 1385
ویرایش: آذر 1403
ویرایش دوم: آبان 1404
احمد شماع زاده
درسهایی از زندگی «آنجلیا جولی»
احمد شمّاع زاده
- کودکی بیش نیست که پدرش، با خیانت به مادر، خانواده را ترک میکند و به قول لرها، سیّ خودش میرود؛ و به همین دلیل از پدر خود، که یک بازیگر است، متنفر میشود؛ به گونهای که پس از بلوغ فکری، به دلیل تنفر از پدر، نام خانوادگی را از خود بر میدارد؛ و نام خانوادگی خود را با نام دوم خود (جولی)، به دیگران معرفی میکند؛ که تا آخر بدین گونه بر او میماند.
- مادرش، زنی دانا و صبور است. او هم که بازیگر است؛ دست از کار میشوید، تا به تربیت دو فرزند خویش بپردازد. او برای دخترش، سنگ تمام میگذارد، و در بهترین وضعیت ممکن او را تربیت میکند. در این مسیر، مرتکب خطائی بزرگ میشود، که موجب بروز مشکلی اساسی در زندگی دخترش میشود. خطای او، این است که دختر خود را به بهترین و گرانترین دبیرستانی میفرستد که ویژه ثروتمندان است. آنجلیا چون از خانوادهای ثروتمند نبوده و فرهنگ خانوادگی اش با دیگر نوجوانان آن دبیرستان هماهنگ نبوده، دچار افسردگی میشود. این افسردگی در او نهادینه شده، و پس از چند سال فوران میکند؛ به گونهای که موجب میشود دست به خودکشی زند!
- آری! در سن 22 سالگی با اینکه خود یک بازیگر شده بود، دچار افسردگی شدید میشود، به گونهای که دست به خودکشی میزند؛ ولی به خواست خداوند، و پس از گذشت دو ماه از آن شب شوم! از تصمیم خود منصرف، و به زندگی باز میگردد. پس از به خود آمدن، به موفقیتهای بزرگی در زندگی خود دست مییابد و در سه سال متوالی، برنده جایزه مهمی میشود.
- در یک فیلم، با کسی همبازی میشود که از کودکی و نوجوانی با او آشنا بوده، و همین دلیلی میشود تا با یکدیگر ازدواج کنند؛ ولی این ازدواج بیش از چند سال دوام نمییابد. او با شیطنتهای ویژه خود، دو ازدواج دیگر هم در کارنامه زندگی خود ثبت میکند؛ و از برات پیت بازیگر مشهور هالیوودی، و سومین همسر خود که بسیار بداخلاق شده بود، جدا میشود؛ و در حالی که دو فرزند دوقولو از او دارد؛ به دلیل معتادشدن پیت، حضانت کودکان به او میرسد. دخترش که نوجوانی کم سن و سال است، به مانند مادر، از پدر خود متفر میشود و نام خانوادگی را از خود بر میدارد!
- آنجلیا، پیش از ازدواج با پیت، زندگی اش از زندگی روزمره یک بازیگر حرفهای متفاوت شده، به دیگر آفریدگان خداوند علاقمند میشود؛ و به خانواده جامعه جهانی باز میگردد. سفیر حسن نیت سازمان ملل میشود. پسربجه خردسالی را از کشور ویتنام، و پس از مدتی، دختربچه ای را از کشور اتیوپی به نام زهراء، به فرزندی بر می گزیند و به تربیت آنان می پردازد؛ و یک میلیون دلار از داراییهای خویش را برای رسیدگی به کودکان کشورهای آفریقایی اختصاص میدهد.
***
در بررسی زندگی هنرمندانی که به ثروتهای نجومی دست یافتهاند، یک نکته مهم و اساسی در میان آنها مشترک است؛ و بارها تجربه شده است:
هرکس خداوند و مردم را در زندگی خویش نادیده انگارد، به پوچی میرسد. نتیجۀ به پوچی رسیدن در زندگی، جز خودکشی، یا دست کم، پناه بردن به مواد مخدّر، راه دیگری برای قربانی دنیا باقی نمیگذارد.
در جوانی، زندگینامه الویس پریسلی را خوانده بودم که در آن زمان مشهور شده بود که خودکشی کرده است. او همه گونه وسایل رفاهی داشت؛ و حتّا دستگیره های درهای ویلایش از طلا ساخته شده بود، ولی چون خداوند و مردم را در زندگی خویش نادیده گرفته بود، به پوچی رسیده بود؛ و به گونهای خود را از این دنیا رهانید!
زندگی بیشتر هنرمندان همین گونه است؛ مگر آنان که ایمان آورده، و نیکوکار شده باشند، همچون آنجلیا جولی: انّ الانسان لفی خسر الّا الّذین آمنوا و عملواالصّالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر
ترجمه: انسان همواره در زیانکاری است؛ مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای نیکو انجام داده، و یکدیگر را به درستی و راستی و بردباری سفارش کرده باشند.
در این راستا، شایسته است بخشی از مقالۀ فیلمنگاری قرآنی را در اینجا بیاورم:
تراژدی یک مشرک
و من یشرک بالله فکانّما خرّ منالسّماء فتخطّفهالطّیر (حج: 31)
ترجمه: و کسی که به خداوند شرک بورزد، آنچنان است که از آسمان بر زمین افتاده باشد، پس از آن، پرنده (کرکس لاشهخوار) برباید (اعضای بدن) او را.
تصور کنید کسی را که از آسمان بر زمین افتاده، که نهتنها دیگر جان ندارد، بلکه به بدترین شکل جان داده است. پس از مرگ نیز بدنش با پستی و خواری، بهرۀ لاشخورها شده است.
قرآن کریم تراژدی یک مشرک را چه زیبا بیان کردهاست!
زندگی به داشتن زخارف و زرق و برق دنیوی نیست. زندگی زمانی معنای خود را باز مییابد که بندگی خداوند، در چشمه زندگی باشد. یعنی بندگی خداوند با نیکی کردن و نیکی خواستن برای دیگران. به همین دلیل، در هیچ آیهای از قرآن، ایمان به خداوند بی توجّه به بندگان و آفریدگان او، نیامده است؛ بلکه همه جا ایمان به خداوند، با عمل صالح و انفاق به دیگر آفریدگان آمده است.
آبان 1404
احمد شمّاع زاده